خسته ام از نوشتن،از عشق ...از نوشتن از اين همه دروغ...
خسته ام از اين کلمات کودکانه،از اين دلخوشی های بچه گانه
خسته ام از اين مستی و سردرگمی...خسته از جستجو کردن ، فراموش کردن هستی ام ...وجودم...خسته از بازی های بچه گانه از بازی با اين همبازی های بچه تر از خودم...خسته از دويدن... برای رسيدن...برای رسيدن به هيچ!
خسته ام از اين اعتياد قلبم به عشق...از اعتياد چشمانم به اشک.
خسته از باور دروغی بنام عشق...خسته از اين قمار ...از قمار دل...قماری که آخرش چه برنده باشی و چه بازنده...بازنده ای بيش نخواهی بود... قماری که در پايانش بجای مشتی اسکناس چکشی ردو بدل ميشود که برنده با آن بر دل بازنده ميکوبد... چکشی که فقط خرد ميکند..و دست به دست منتقل ميشود بازنده های قمار امروز شايد چکش به دستان قمار فردا باشند
خسته از جارو کردن خرده شيشه های دل...خسته از بريده شدن 
دستم به دست اين خرده شيشه های مقدس...خسته از مرهم گذاشتن بر اين زخم های کهنه،خسته از شنيدن صدا در دل...که هر از گاه غريبه ای بر آن ميکوبد...
خسته از نوشتن نام اين رهگذران بر ديوار دلم با تيشهء عشق خسته از پاک کردن نام اين رهگذران پس از رفتنشان ازاين سامان...خسته از کاروانسرا شدن دل و به زير سوالرفتن عشق...
خسته ام .. خستهء .. خسته
|
+|
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 18:19  توسط نسرین
|