تبليغاتX
زندگی
 
زندگی
 
 
 
چند كلمه از بزرگان در مورد زن

 
- يك زن چيزي جز شوهرش نمي خواهد ولي وقتي كه به او رسيد همه
 
چيز ميخواهد.

- زنان به خوبي مردان ميتوانند اسرار را حفظ كنند ولي به يكديگر مي
 
گويند تا در حفظ آن شريك باشند.( فئودور داستايوسكي )

- زنها مثل ماهي هستند. بدست آوردن آنها آسان و نگهداشتن آنها مشكل است. (ولتر)

- زن اگر موافق باشد رحمت الهي است والا بلاي آسماني. (روشني )

- اختلاف زن و مرد در اين است كه مردان هميشه آينده را مي نگرنند
 
و زنان گذشته را بخاطر مي آورند.

- زن مخلوقي است كه عميق تر ميبيند و مرد مخلوقي است كه دورتر را
 
ميبيند.عالم براي مرد يك قلب است و قلب براي زن عالمي است.
 
( گرابه )
- زنهايي كه سر پيري مقدس و مؤمن ميشوند چيزي را به خدا تقديم مي
 
كنند كه از بخشيدن آن به شيطان شرم دارند.

- زبان زن به منزله شمشير اوست.هميشه آن را بكار ميبرند تا زنگ
 
نزند .

- چنين است طبيعت زن: دوستت ندارد تا دوستش داري و چو دوستش
 
نداري دوستت دارد. (ميگوئل بوفلر )

- شاهراه موفقيت پر است از زنهايي كه شوهران خويش را به پيش
 
ميبرند.( توماس دوار )

- زن گردنبند است.دقت كن چه چيزي را به گردن ميآويزي. (امام جعفر
 
صاذق )

- مردان آفريننده كارهاي بزرگند و زنان بوجود آورنده مردان. (رومن
 
رولان )

- دو چيز را دوست دارم و نميخواهم آني از آن منفك شوم.زن و عطر
 
را. حضرت محمد (ص)

- زنها هرگز نميگويند ترا دوست دارم ولي وقتي از تو پرسيدند مرا
 
دوست داري بدان كه درون آنها جاي گرفتهاي.( رو شفوكو)

- من زني را كه از خانه براي شكايت از شوهرش بيرون ميآيد دشمن
 
دارم حضرت محمد (ص)

- آسياب و ساعت و زن هميشه نيازمند تعمير هستند. (پروربس )

- نه گفتن زن به معني پاسخ منفي نيست. (اس - پي - سيدني)

- زنان اميال خود را بهتر از مردان پنهان مي كنند.اما مردان بهتر از
 
زنان اميال خود را كنترل مي كنند. (ريچارد استل )

- به قول قديمي ها : زن بلاست ولي هيچ خونه اي بي بلا نباش
 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 18:23  توسط نسرین  | 
سپاس خداوندي را كه همه چيزم از اوست

 
پروردگارا ، مهربانم را به تو مي سپارم كه حفظش گرداني
خدايا براي اين احساس و براي اين اشتياق كه همچون كودكي نوپا در من جوانه زده تورا سپاس مي گويم
تو را كه به من زندگي دوباره بخشيدي
تو را كه به من هر لحظه اميد مي بخشي
تورا كه هدفم را در جهت درست پيش مي راني
اي خداي من براي تمامي اينها سپاس مي گويمت
براي انگشتاني كه قدرت نوشتن ذره اي از عشق تو را داراست سپاس خدايا
سپاس خدايا براي دلي كه از لطف تو هنوز گرم است و مي تپد
سپاس خدايا براي لطف ديگران به من كه گاهي واقعاً شايسته آن نيستم
اي خدا اگر من گاهي بر ديگران خشم مي كنم مرا عفو كن و فرصتي به من ده تا در موردشان بينديشم و صبري ده تا  كنترلش كنم
پروردگارا در اين عصري كه اين همه مهرباني در هوا معلق مانده و هيچ كس از آن بهرمند نيست ياريم كن تا مهرباني من به هر آنكه مي خواهم برسد
سپاس خدايا براي آنكه دلم هميشه با توست و از تو ياري مي جويد
سپاس خدايا
 
 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 18:20  توسط نسرین  | 
به نام وداع !
 
باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته
باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد
آري ...
من ...
با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم !
نازنينم !
غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد
سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده
كوركورانه زيستن را خوب آموختم !
توان نوشتن ندارم
واژه هايم گرد و غبار گرفته
من !
باور كن كه باورت كردم ...
باور كن كه بي تو بي باور شده ام !
من !
زندگيم را تمام كردم
حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد !
حس مي كنم ...
هواي اينجا سرد و سنگين است
نازنينم !
ديگر نگو خداحافظ !
     اگر مي روي بدون وداع برو ...
گله اي نيست !
 
ببين !
نقاشي عشق مي كشم و
 
گم شدن در نگاه تو كه آرامش مي دهد
نبض سكوت حرفي براي گفتن دارد ! 
 
ببين !
دستانم را ببين
چشمان ترم را ببين
ببين سكوتم چه حرفهايي را تحمل مي كند !
به خاطر تو ...
نامت را هر روز زمزمه مي كنم
مبادا يادم رود
كه روزي ... زماني ... عاشقت بودم !
آري ... عاشق
خيال نكن ديوانه شدم ...
اگر اين ديوانگي ست من عاشق اين ديوانگيم ! 
 
نازنينم !
ما محكوميم... محكوم به زندگي !
و شايد محكوم به مرگ!!! 
 
سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم
 
 رفته ای اینک اما
 باز برمی گردی؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد...
 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 17:38  توسط نسرین  | 
من از سکوت می ترسم
 
از تکرار واژه های بی کلمه........
 
از دوری واژه ها با ذهن.....
 
من از هر چه مرا منتظر می گذارد می ترسم.....
 من از زابل متنفرم
خداوندا خودت منو از اینجا نجات بده
 
 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 17:28  توسط نسرین  | 
با توام ای سهراب ، ای به پاکی چون آب
 
یادته گفتی بهم :
 
تا شقایق هست زندگی باید کرد
 
نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مُرد
 
دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد
 
یادته گفتی بهم
 
اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا   
 
که مبادا ترکی بردارد چینی نازک تنهایی تو
 
اومدم آهسته
 
نرم تر از پر قو
 
خسته از دوری راه     خسته و چشم براه
 
یادته گفتی بهم
 
عاشقی یعنی دچار
 
فکر کنم شدم دچار
 
تو خودت گفتی
 
چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا بشه
 
آره    تنها باشه
 
یار غم ها باشه
 
یادته می گفتی
 
گاه گاهی قفسی می سازم ، می فروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی است دل تنهائیمان تازه شود
 
دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه
 
صاحب یک نفسه
 
نیست که تازگی بده ، این دل تنهائی من
 
پس کجاست اون قفس شقایقت ، منو با خودت ببر با قایقت
 
راستی می گفتی
 
کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود
 
آره کاشکی دلشون شیدا بود
 
من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب
 
تو خودت گفتی بهم
 
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است
 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 17:27  توسط نسرین  | 
مرشد میگوید :
از تمامی موهبتهایی که خداوند امروز به تو ارزانی داشته است بهره مند شو . موهبت را نمیتوان ذخیره کرد .خزانه ای که بتوان در آن جا موهبت ها را برای روز مبادا انباشته کرد وجود ندارد .اگر از آنها بهره نگیری برای همیشه از دست می روند .
خداوند می داند که اگر به زندگی ما پا بگذارد هنرمندان خلاقی میشویم یک روز به ما گل میدهد که تندیس بسازیم .روز دیگر قلم مو و بوم میدهد . ما هرگز قلم مو را روی گل و گل را روی بوم به کار نمی بریم .هر روز معجزه خاص خود را دارد .موهبتهای امروز را بپذیریم و به کار ببندیم. فردا موهبتهای دیگری در انتظارمان خواهد بود.
دوستان ترانه ایی سلام امیدوارم از متن هایی که می فرستم خوشتون بیاد شاد باشید وبا لبخندی به عزیزان خود آنها را نیز شاد کنید

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 17:14  توسط نسرین  | 
عشق از ديدگاه انسانهاي برجسته:
 
وين داير: عشق خود را نثار كساني كنيد كه با شما در تعارض و تخاصمند. عشق ورزيدن به كساني كه شيرين و نازنين و دوست داشتني اند كار آساني است. براي اينكه عمق عشق را در قلب خود تجربه كنيد ببينيد كه چقدر آنان را كه تحملشان برايتان دشوار است، دوست داريد.
 
كاترين پاندر: عشق از آن رو در دل شما به وديعه گذاشته نشده تا همانجا بماند. مادامي كه عشق را به ديگران نبخشاييد، عشق نيست.
 
 
 
 
هنري دراموند: امتحان نهايي دين، دينداري نيست، محبت است. در زندگي به پس كه مي نگريد مي بينيد لحظه هاييكه به راستي زندگي كرده ايد، لحظه هايي هستند كه با عشق و محبت دست به كاري زده ايد.
 
ديپاك چوپرا: همه انسانها مي بايست كشف كنند كه «عشق» نيز همانند جاذبه زمين واقعي است و اينكه هر روز و هر ساعت و هر دقيقه عاشق شدن خيالي شاعرانه نيست بلكه حالت طبيعي بشر است.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 16:50  توسط نسرین  | 
 
ارزش هر کس به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد.
 
اگر پیاده هم شده است سفر کن در ماندن می پوسی"هجرت"کلمه بزرگی در تاریخ "شدن"انسان ها و تمدن هاست.
 
هر کس نه بدان گونه است که هست احساسش می کنند.بدان گونه که احساسش می کنند هست.
 
مهربانی جاده ای است که هر چه پیشتر روند خطرناک تر می گردد.
 
کسی می تواند در راه عشق بمیرد که پیش از آن زندگی در پیش چشم های وی مرده باشد.
 
کجایند شاهان و شاهزادگان!که اگر از لذتهایی که در اقلیم بی مرز تنهایی مان می بریم برای به دست آوردنش شمشیر می کشیدند!
 
لطف و زیبایی گل زیر انگشتان تشریح می پژمرد.آه که عقل این را نمی فهمد.
 
تا این کاخهای ظلم و ستم این چنین پا برجاست سخن عاشقی و سرمستی از من و تو نگار من بی معناست.
 
هر واقعیتی حقیقت نیست.
 
عشق مامور تن است ودوست داشتن پیغمبر روح.
 
خدایا به من توفیق عشق بی هوس- تنهایی در انبوه جمعیت-دوست داشتن بدان آنکه دوست بداند عطا کن.
 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 16:48  توسط نسرین  | 
گناه من چه بود که این گونه غمهایم را باید در چشمان حبس می کردم
 
 
وفریادم  فقط سکوت غمم بود!
 از زابل متنفرم
 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 16:47  توسط نسرین  | 
روزی از میکل آنژ پرسیدند که چگونه است که می تواند چنین آثار زیبایی خلق کند 
مجسمه ساز پاسخ داد: بسیار سا ده است وقتی من به قطعه مرمری نگاه میکنم مجسمه ای درون آن می بینم تنها کاری که باید بکنم این است که آنچه را به مجسمه تعلق ندارد دور کنم
مرشد می گوید: هر یک از ما مقرر به خلق اثری هنری است این نقطه مرکزی حیات ماست و هر قدر هم بکوشیم که خود را فریب دهیم می دانیم که آن کار چقدر در شادمانی ما موثر است غالبا آن کار هنری زیر لایه ای از سالها ترس و احساس گناه و بی تصمیمی مدفون شده است اما اگر تصمیم به زدودن آنچه به آن کار هنری تعلق ندارد بگیریم و در قابلیت های خود شک نداشته باشیم می توانیم در ماموریتی که افسانه شخصی ماست پیش برویم و این تنها راه زیستن افتخار آمیز است
هر یک از ما باید همیشه به یاد داشته باشیم افرادی منحصر به فرد هستیم و در عالم وظیفه ایی خاص خودمان داری
 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 16:47  توسط نسرین  | 
سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک
 
کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک
 
بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان
 
يک بليط خريده اند. يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما
سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت:
 
صبر کن تا نشانت بدهيم.
 
همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين
 
شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در
 
را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را
کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت
 
باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه
 
کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين
 
نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است.
 
بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار
 
ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي
 
خودشان پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر
 
آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه
 
ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي
خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

 سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند

توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها

و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها

از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط،

لطفا!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 16:20  توسط نسرین  | 
 
  بالا