تبليغاتX
زندگی
 
زندگی
 
 
 

وقتی عشق می آيد كسی نمی بيند ولی وقتی ميرود همه می بينند .

 

اگر در زندگی چاره ای جز سوختن نداری بسوز اما مثل شمع؛ نه مثل سيگار .

 

بد ترين شكل تنهايی آن است كه در كنار او باشی و بدانی كه هرگز به او نخواهی رسيد .

 

از همه اندوهگين تر شخصی است كه از همه بيشتر بخندد .

 

وقتی دهكده ای می سوزد دودش را همه می بينند اما وقتی قلبی می سوزد كسی شعله اش را نمی بيند .

 

اگر روزی قرار باشد عقل را بخرند و بفروشند همه ما به تصور اينكه عقل زيادی داريم فروشنده خواهيم بود .

 

نداشتن قسمتی از چيزهايی كه آرزو داريم قسمت پر ارزشی از خوشحالی است .

 

استاد هنرمند از سنگ آدم می سازد و مربی بی هنر از آدم سنگ .

 

هر فاصله ای می تواند به خوشبختی تبديل شود و هر خوشبختی و سعادتی می تواند به فاصله تبديل شود .

 

 

هيچ چيز ويرانگرتر ازاين نيست كه متوجه شويم كسی كه به آن اعتماد داشته ايم عمری فريبمان داده است.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 14:36  توسط نسرین  | 
دلم مي خواست خانه عشق مرا كسي خراب نمي كرد .... دلم مي خواست كه روزهاي خوب هيچ وقت تمام نمي شد .... از هميشه تا هنز عاشق مانده ام ... « من مانده ام ملال و غمم رفته اي تو شاد ... با حالتي كه بدتر از آن كس نديده است ... اي تخته سنگ پير گويا دگر فسانه به پايان رسيده است .... » افسانه ! ديگر دلم هيچ آهنگي نمي نوازد و من ، قنديل كوه واپس زده اي هستم كه در ايستايي يك خيال همچنان چشم به راه خورشيد نشسته ام ! يخ كرده از اضطراب تنهايي و پرواز خواهشهاي دل ! تنها همين يك شعر برايم كافيست ..... من ديگر ساده تر از اين نخواهم شد .... نسيم را در كوله پشتي خويش برايت آورده بودم ... طوفان از دستهاي من گريزان است ... باورت نشد ... نمي دانم چرا ؟ .. و من در كوچ همچنان به دنبال رهايي سرگردان مانده ام و روح صاعقه زده من باورش نشد فرار چيست ؟! من نخواهم گريخت ... خواهم ماند ... خواهم سوخت و خاكستر حرفهاي خويش را روزي آب خواهم كرد در دل سنگ ترين سنگهاي روزگار ... هميشه با يادت .... جان شيفته را يدك خواهم كشيد ......
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 14:28  توسط نسرین  | 
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 13:51  توسط نسرین  | 
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 13:46  توسط نسرین  | 

زندگی زیباست ، اگر روح آزاد عشق و محبت اسیر زندان فراموشی دل نگردد و خزان یأس گلبوته های امید بهار جان را در وسعت انتظار زرد خویش ، مدفون نسازد

زندگی زیباست اگر عقده های زخمی بزرگ ، طپش زیستن را از قلب کوچک کبوترها نرباید و در ذهن شلوغ بیشه زار اندیشه ، مرگ نیلوفرهای وحشی نروید

زندگی زیباست اگر لب خوفناک تیرها ، خون بیدهای مجنون را در جام سبز لیلای چمن نریزد و دست بی خبر طوفان ، گل خواب را در صدف آبی باغ پرپر نکند

زندگی زیباست اگر کنار جویباران نیم خفته ، غزالهای خسته دشت از آغوش وهم و هراس بگریزند و در بال رویاهای شیرین به آن سوی حصارهای شب سفر کنند

زندگی زیباست اگر خرمن هستی جنگل در خشم آتشین تندر نسوزد و خاکستر سیاه مرگ تن پوش درختان بی پناه و محزون نگردد

زندگی زیباست اگر پری مهربان قصه ها از بستر خاطره ها برخیزد و در معصومیت و صداقت ناب کودکان همواره زنده بماند

زندگی زیباست اگر هوای نگاه تو از آه سینه سوز خاکهای افسرده بارانی شود و مسیح دستانت در کالبد دستهای مرده بذر حیات و رویش بپاشد

زندگی زیباست اگر من و تو در کشتزار قلبمان گلی بکاریم که هیچ کس را یارای چیدن آن نباشد و هیچ اشکی جز اشک شبانه عشق رخسار زیبایش را نشوید

زندگی زیباست حتی برای تو که هم آغوش رنج و حرمانی و آفتاب شادی رابه خنجر زهر آلود شب غم سپرده ای

آری زندگی برای تو نیز زیباست زیرا روزی مهمانی عزیز در خانه دلت را خواهد زد و با حضورش زندگی را از نو به تو تقدیم خواهد کرد مهمانی که عشق نام دارد او را عاشقانه پذیرا باش عاشقانه

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 13:38  توسط نسرین  | 

گويا كسي مرا ميجويد ..

گويا كسي به نامم واژه اي سر داده است

ولي من نشاني را گم كرده ام

به كوچه پس كوچه هاي بن بست خورده ام

به بيراه رفته ام

گويا كسي در دل مرا ميجويد ولي دري باز نيست

گويا كسي مرا به مهمانيش خوانده

ولي من نشاني را گم كرده ام

ولي من در انتهاي بن بست دلي غوطه ور مانده ام

خدايا راه را به من نمايان كن

خدايا دستم را درياب كه دلم خون است

 

من نشاني را گم كرده ام .......

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 19:14  توسط نسرین  | 
 
  بالا