تبليغاتX
زندگی
 
زندگی
 
 
 

وقتي كه عاشقم شدي

 وقتي كه عاشقم شدي پاييز بود و خنك بود
 تو آسمون آرزوت هزارتا بادبادك بود
 تنگ بلوري دلت درست مث دل من
 كلي لبش پريده بود همش پر ترك بود
 وقتي كه عاشقم شدي چيزي ازم نخواستي
 توقعت فقط يه كم نوازش و كمك بود
 چه روزا كه با هم ديگه مسابقه مي ذاشتيم
 كه رو گل كدوممون قايق شاپرك بود ؟
 تقويم كه از روزا گذشت دلم يه جوري لرزيد
 راستش دلم خونه ي ترديد و هراس و شك بود
 ديگه نه از تو خبي بود ،‌ نه از آرزوهات
 قحطي مژده و روزاي خوش و قاصدك بود
 يادم مياد روزي رو كه هوا گرفته بود و
 اشكاي سرخ آسمون آروم و نم نمك بود
تو در جواب پرسشم فقط همينو گفتي
 عاشقيمون يه بازي شايد ،‌ يه الك دولك بود
نه باورم نمي شه كه تو اينو گفته باشي
 كسي كه تا ديروز برام تو كل دنيا تك بود
 قصه ي با تو بودن و مي شه فقط يه جور گفت
 كسي كه رو زخماي قلب من مث نمك بود

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 21:52  توسط نسرین  | 

نمی دانم چرا رسوا شد این دل

 غریب و بی کس تنها شد این دل

نمی دانم چرا از ابر گریان

 نصیب ما نشد یک قطره باران

 نمیدانم چرا با من چنین کرد

 دل دیوانه را عاشق ترین کرد

 نمی دانم چرا سبزی خزان شد

 وجود خنده ای بر ما گران شد

 نمی دانم چرا دلها شکسته

 زمین و اسمان از هم گسسته

 نمی دانم چرا من را فدا کرد؟

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 21:52  توسط نسرین  | 

 ازش پرسیدم چه قدر منو دوست داری؟

 گفت به اندازه جوهر خودکارم

 گفتم: خیلی نامردی چون جوهر خودکارت یه روز تموم میشه

 لبخند زد وگفت؟خودکار من اصلا جوهر نداره.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 21:51  توسط نسرین  | 
romantic evening gowns and dresses

دلم تمام آرزوهاي خويش را با هم دارد .... هيچ يك از روزهاي من نيست كه در رويا نباشد ... ديگر نمي دانم روياخوبست يا بد است ؟ ... روزهاي من در ستايش است و راز و نياز .... ....پيوسته با خويش سخن ميگويم و برايم زندي سياليت خاص خود را داراست

من پيوسته با اعتماد به خويش و اطراف خويش زندگي كرده ام .. آينه درست زير پاي من است و من خويش را دائما در آينه مي بينم... زير پاي من يك شيشه بزرگ است و من عكس خويش را مي بينم كه چشم در آينده روشني دارد ... اميد به حقيقتي محض .... و روزي كه از پنجره روياهاي خويش حقيقت را ببينم
 
 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 21:44  توسط نسرین  | 

 

HydroForum® Group

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 15:7  توسط نسرین  | 
اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا دشتها و رودهاي تشنه را سيراب كنم
اگرگل بودم شاخه اي از گل تقديم وجودت مي كردم
اگر اشك بودم به پايت مي گريستم
و اگر محبت بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مي خواندم
ولي افسوس كه بارانم و نه گل و نه اشك و نه محبت
ولي هر چه هستم
دوستت دارم
 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 14:57  توسط نسرین  | 
 

ساحل بهانه ای است تا هرز گاهی بغض هایم را در خلوت آن در پناه صخره ها

روی شن های نرم و در هیجان موج ها خالی کنم...

و بگویم دریا دوست داشتنی است مانند مادرم و سخاوتمند همانند پدرم

دریا هم چون من مجنون و شیدا ست ...

افسوس....

که نمی دانم او در فراق کی این همه ناله می کند و سرش را به صخره ها می کوبد

آه و زاری می کند.

دریا را دوست دارم.

زیرا هر گاه تو نیستی .شانه اش پناهگاه اشک های من است.

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 14:56  توسط نسرین  | 

 

 

یه احساس مبهم...     احساس تلخ بودن...      احساس تلخ زیستن...   احساس تلخ نفس کشیدن...

امروز حال عجیبی داشتم.... 

  تموم راه رو پیاده اومدم...تو یک ظهر پاییزی با خودم درگیر بودم...

پر از بغض...پر از تنهایی ...پر از احساس... پر از حرف بودم...

برای اولین بار دلم برای خودم سوخته بود...

قدم هام تندتر میشد...تمام بدنم گرگرفته بود...

با خودم حرف میزدم...با خدام درد دل میکردم...

احساس کردم حتی اونم دیگه به درد دلام گوش نمیده...خدای من باهام قهر کرده و این بزرگترین دلیل برای اون همه احساس تلخ...

امروز هزار بار به خودم لعنت فرستادم...هزار بار خودم را نفرین کردم و هزاران بار از خودم متنفر شدم...

شاید بعد از مدتها احتیاج به حمایت داشتم...              حمایت...چیزی که من واقعا بهش نیاز داشتم!!!!

میدونی چیه؟؟؟؟      منم           نتونستم      حمایت       را     برای      یکبار     هم

که       شده          تجربه            کنم!!!!

امروز به کمک احتیاج داشتم....به یه همدرد برای تمام دردام...به یه راهنمایی...

دلم آرامش میخواست...دلم میخواست یکی بهم میگفت هی نازنین دیوونه واسه چی می ترسی؟؟؟آخه از چی می ترسی؟؟؟

هی میدونی چیه؟؟                         خودمم میدونم ترسم الکیه ولی بازم می ترسم....

هی میدونی چیه؟؟؟                        و من امروز با چشمانی پر از اشک این آهنگو زمزمه کنم...

امروز که محتاج توام جای تو خالیست.....               فردا که میایی به سراغم نفسی نیست....

در من نفسی نیست نفسی نیست ........              ................................ 

   .......................................

حمایت چیزی که منم بهش احتیاج داشتم...

حمایت................             حمایت................                   حمایت................

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 14:54  توسط نسرین  | 
من از طنين صداي باد مي لرزم
 
و باد به دور تنهايي انگشتان من زوزه مي كشد
 
من از آواز گامهاي رذالت در سياهي مي ترسم
 
و باد فانوس مرا برده است
 
من از ميزگرد هستي شناسان در سوي بن بست اين كوچه ها مي هراسم
و باد به دور روزنه هاي هستي من ديوار كشيده است Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

مي نوسيم تا بداني دل شكستن هنر نيستUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

نه ديگر نگاهم را برايش هديه مي كنم

و نه ديگر دم از فاصله ها مي زنم

و نه با شعرهايم دلتنگي ها را فرياد مي زنم

فقط شعر مي نويسم تا

با بيت هايم نام او

را قافيه كنم

شايد نامهرباني هايش را باور كند......Upgrade your email with 1000's of emoticon icons 

دختر تنهاي شبUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 14:49  توسط نسرین  | 
 الف: مخ زدن دختراي بالا شهري:
وسايل مورد نياز: يک جفت صندل سفيد Darki – شلوار مدل بوسيني Buddy و يا هر شلواري که بشه دمپاش رو بالا زد- يک تيشرت خط دار حلقه اي (ترجيحاً آبي کمرنگ يا مشکي) - ترجيحاً موي بلند – ريش عجيب و غريب - چشماي هيز و کشيده – ماشين بالاي 15 ميليون و همچنين مقداري زبان به اندازه کافي! (يه چيزي تو مايه هاي خودم!)

روش مخ زدن: ديگه مخ زدن با گفتن واژه هايي مثل: خانوم ببخشيد ساعت چنده؟ - ميشه وقتتون رو بگيرم؟ - جيگرتو بخورم و...کاربردي نداره بايد و بايد به جاش کار هاي زير رو انجام بديد:

1- به بالاي شهر رفته و جولوي يکي از مراکز تجاري مقاديري با ماشين خود به متر کردن خيابون ها مي پردازيد.

2- سوژه مورد نظر را شناسايي ميکنيد.

3- با ماشين خود جولوي پاي سوژه توقف نموده و از ماشين پياده ميشويد.(ضبط ماشين روشن باشد)

4- وقتي از ماشين پياده شديد در ماشين رو باز گذاشته و بدون اينکه حتي نيم نگاهي به سوژه بيندازيد وارد مرکز تجاري ميشويد.

5- سپس از مرکز تجاري خارج ميشويد و به سمت ماشين خود مي آييد.(بتون قول ميدم سوژه همچنان کنار ماشين شما ايستاده است)

6- سوار ماشين مي شويد و اصلا به سوژه توجه نميکنيد.

7- با ماشين چند متر به جلو ميرويد اما دنده عقب مي کنيد و به سمت سوژه مي آييد و به او مي گوييد: سلام! بيا بالا، شرمنده که منتظرت گذاشتم، آخه کار داشتم. حالا بشين بريم!
تبريک ميگم شما مخ يه دختر بالا شهري رو زديد!
ب: دختراي وسط شهر:

وسايل مورد نياز: همه چيزهاي بالا به غير از ماشين بالاي 15 ميليوني.(پرايد و 206 براي چنين مواردي مناسبه. مواظب باشيد که ماشينتون کلاسش از 206 بيشتر نباشه چون دختره در اين مواقع احساس سرخوردگي و تضاد طبقاتي شديد ميکنه و عمراً بتون پا بده!)
روش مخ زدن:

1- با ماشين خيلي آروم در کنار خيابون حرکت ميکنيد و هر دختري که ديديد جولوش ترمز ميکنيد و بش ميگيد : سلام! سوار شو بريم با هم يه دور بزنيم(اتول ميزنيد)

تبصره: 87 درصد دختر ها در اين هنگام سوار ماشين نميشن اما شما نا اميد نشيد و بازم به طرف گير بديد و بتون اطمينان ميدم که طرف در بار سوم سوار ماشين ميشه.
ج: دختراي پايين شهر:

وسايل مورد نياز: چيز خاصي مورد نياز نيست فقط کافيه مقداري روغن و واکس مو از سرتون چکه کنه و ترجيحاً صورتتون پر از جاي چاقو باشه. چون دختراي اين قسمت شهر به کسي پا ميدن که يه نمه تو مايه هاي فردين باشه!
روش مخ زدن:

پس از اطمينان از اينکه سوژه مورد نظر برادر يا پسر خاله يا پسر عمو و اينا نداره ميريد به سمتش و بش ميگيد: آبجي يه غلام لوتي نمي خواي؟!

تبريک ميگم شما تونستي يه زيد واسه خودتون رديف کنيد! از همين الان دارم هفته بعد رو مجسم ميکنم که يه پيکان جوانان گوجه اي زير پا و زيد بغل و جاده شمال!!!

در ضمن خانوماي عزيز که بشون بر ميخوره لطف کنن اول برن با بي اف هاشون به هم بزنن بعد بيان اينجا به من فحش بدن که شخصيت دختر ها رو زير سوال بردم!

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 14:47  توسط نسرین  | 
چشم هایم را قربانی میکنم ؛ شاید بی واسطه بیایی و دستهایت آشیانه مهر شود
میدانی ...گنجشک ها هم عاشق می شوند وگرنه هر صبح برای که بال می گشایند؟
آسمان هم باید عاشق باشد که این چنین بی مضایقه
می بارد ؛ بگذار آنقدر از تو پر شوم که دیگر جایی برای خودم نماند
گاهی وقت ها که به دلم سرک میکشم فقط تویی و تو
نمیدانم چرا این قدر برای من بزرگی و من چرا اینقدر به مهربانیت عاشقم
حرفهای تنهایی ام اگر به گوش تو نرسد چقدر بیچاره ام
راستی !اگر ستاره ها نباشند به کدام روشنی باید دل بست
همیشه باید یک چیز عزیز باشد ؛ یک حضور بزرگ  یک حس خوب که همیشه به بهانه اش زنده ای ... و من
........... ایمان دارم که
که تو همان چیز بزرگ و عزیزی و
    از هوای بودن توست که نفس میکشم
 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 14:35  توسط نسرین  | 
به نام او
 
همه بغضشون گرفته ، چرا بارون نمیاد
                                            لیلی مُرد از غم دوری ، چرا مجنون نمیاد
روی ماهش کجا پنهون شده ، اون رفته کجا
                                           چرا از اونور ابرا ، دیگه بیرون نمیاد
 
نیتت رو واسه فال قهوه کردم ، ولی حیف
                                              عکس چشمای قشنگت توی فنجون نمیاد
من و کُشتی تو با اون خنجر دوریت عجبه
                                              چرا از این دل دیوونه یه کم خون نمیاد
 
مگه تو بی خبری موم و پریشون می کنم
                                           دل تو حتی واسه موی پریشون نمیاد
دلت از بس که سفید ه و لطیفِ مث برف
                                           از خجالت تو برفی تو زمستون نمیاد
 
تو دلم فقط یه بار مهمونی بود ، تو اومدی
                                           درا رو بستم از اون وقت دیگه مهوم نمیاد
صدای بارون قشنگه ، به شیشه که می خوره
                                            اما با غم نجیبه توی ناودون نمیاد
 
دو ، سه بار واست نوشتم مث آینه می مونی
                                         تو یه بار جواب ندادی ، چرا شمعدون نمیاد
عمری یه اسیرتم ، اسیر اون چشمای ناز
                                          یه ملاقاتی واسم ، یه بار به زندون نمیاد
 
نمیگه کسی واسه مرمتش کاری کنیم
                              هیچ کسی سراغ این کلبه ی ویرون نمیاد 
زندگی بازی  شطرنج و من منتظرم
                                     طرف مقابلم ، یه بار به میدون نمیاد
 
گاهی وقتا اینقدر آب و هوام ابری میشه  
                                      که قد اشکای من از رود کارون نمیاد
گاهی با خودم میگم شاید میخواد ذوق بکنم
                                      اما معلومه ، نخواد بیاد که پنهون نمیاد
 
 
اونیکه برای دیدنش ستاره میشمری ، اهل نازه
                                        پس با یک خواهش آسون نمیاد
توی نامه آخری ، کلی دلیل آورده بود
                                       مثلا چون تشنه ان یاسای گلدون نمیاد
 
لااقل کاش راستشو برای من نوشته بود
                          کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمیاد...
 
نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد ، خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را ، یادم باشد روز و روزگار خوش است وتنها  دل ما دل نیست ...
 
نشد برم ، نشد نره ، نشد بخواد ، نشد بیاد
نشد ولی شاید بشه ، واسم دعا کنین زیاد...
 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 14:34  توسط نسرین  | 

  Girl 1 

برام خیلی عزیزید Kisses 

دوستتون دارم  Heart Eyes 

خواهر کوچولوتون Circle Of Hearts 

 نسرین Animated Hearts 

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 14:32  توسط نسرین  | 

خسته ام..................

 

دستهای سردم و چشمهای آواره ام به دنبال جاییست که دیگر کسی مرا هیچ نبیند

نگاه پریشانم و قدمهای سنگینم به دنبال راهیست که کسی آن را هیچ نداند ....

خسته ام از این آدمهای بی مرام و بی صفت .....

خسته ام از این راههای تنگ و دلگیر که ایکاش راهی دیگر می یافتم .....

که ایکاش کاشانه ام در ته غار های بی کجایی بود ......

دلم از این روزهای آفتابی و سوزان که دلم را میمیراند گرفت ......

دلم از این لحظات سخت و خونین رنگ بی وفایی ها گرفت .....

امروز دلم گرفته حتی از کلاغهایی که زمانی صداییشان آرامم میکرد و حالا جای دگر رفته اند .

امروز دلم گرفته از کاجهای سر به فلک کشیده که در پناه سایه اشان راهی میشدم

ولی حالا خم شده اند و من میسوزم ......

دستهای سردم دیگر نمیخواهد به دنبال دست گرمی باشد می ترسد .......

چشمم دیگر نمیخواهد نگاه عشقی بسوزاندش ...میهراسد

خسته ام از این گرفتگی های نگاه و چروکیدگیهای دل

 

 

 

من تحملم تموم شده

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 14:31  توسط نسرین  | 
 

زن امروزي !

بيا آقا لباسم را اتو كن سپس شلوار تنگم را رفو كن

نگو هي با خودت: «من زن ذليلم» برو مغز سرت را شست و شو كن

عمو جاسم زنش برده اروپا تو هم يك كار مثبت مثل او كن

نكن در زندگي هرگز عقب گرد فقط فكر جلو چون خان عمو كن

به خوبي مثل من همسر نباشد برايم سال خوبي آرزو كن

اگر خواهي شوم راضي ز دستت به نام بنده اين كهنه «پژو» كن

چنانچه طاقت دعوا نداري به قول «خاتمي», هي گفتگو كن!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 19:17  توسط نسرین  | 

بگو در كدام لحظه از توقف مي توان سخن گفت ؟ بگو در كدام چشم مي توان پايان انتظار را جستجو نمود ؟ كاش سفر پاياني داشت ! سرگرداني روح پرشان مرا كدام سكو به ايستايي خواهد كشانيد ؟ چشمهاي منتظر ... دستهاي پر و خالي .... اضطراب رهايي يا اسارت .... نمي دانم مه كي تمام مي شود ؟ شفافترين لحظه دوردست را در روياي خويش يافتم اما بازگشت من به واقعيت ، تجسم يك شعر است ! و قلب من نيز دريافته است زندگيم رويايي بيش نبود! من آينده ام را پيش فروش نخواهم كرد ! سرد سرد ! ساكت ساكت است همه ذهن من ! دريغ از يك باد كوچك كه جنبش يك برگ در آن تن حشره اي را بلرزاند ..... سنگ شده است همه روياهاي من !

گفته بودم كوه يك حقيقت است ... اما صخره را نشانم دادي ! و تن من بارها به صخره خورده بود ... زخمهاي مرا تنها حاناتان ديده است و بس ! آه كه مجنون هم به اين پراكندگي سخن نگفته است كه من ! من و جاناتان و رويا هميشه با هم درد و دل مي كنيم ... بيهوده « خود » را به تكيه گاهي فروخته ام .... « من » همان بهترين بهترين واقعيتهاست ..... كاش سفر من پايان مي يافت ... سفر عمر !

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 19:54  توسط نسرین  | 
  آقايان پس از مرگ همسرشان

مردها كاين گريه در فقدان همسر ميكنند

بعد مرگ همسر خود,خاك بر سر ميكنند

خاك كويش را به كيسه سوي منزل ميبرند

دشت داغ سينه خود,لاله پرور ميكنند

چو مجانين خيره بر ديوارو بر در ميشوند

خاك زير پاي خود از گريه هي تر ميكنند

روز و شب با عكس او ,آهسته صحبت ميكنند

ديده را از خون دل,درياي احمر ميكنند

در ميان گريه هاشان, يك نظر با قصد خير

بر رخ ناهيد و مينا و صنوبر ميكنند

بعد چندي كز وفات جانگداز!او گذشت

بابت تسليت خود فكر ديگر ميكنند

دلبري چون قرص ماه و خوشگل و كم سن و سال

جانشين بي بديل يار و همسر ميكنند

كج نينديشيد, فكر همسر ديگر نينداز

براي بچه هاشان فكر مادر ميكنند!!!!!!!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 21:17  توسط نسرین  | 

من يك درختم پرم از شاخ و برگ حسرت. من دارم خشك مي شوم از بار اندوه درخت بودنم و صداي ناله هاي ريشه من چه
 
غمگينانه است وقتي در گور مرگ فرو مي روم. تنها با دلي اندوهگين . تن من زنداني قفس دل است و پنجره هاي دل من
 
هميشه به روي شب باز مي شود. دل من ديواري دارد به بلندي شب يلدا. دل من محدود است به حصار درد و الم. من هر روز
 
انتظار را فرياد مي كنم و زير بار دردش هزار بار مي ميرم هر ثانيه پرندگان شهر من بال پريدن ندارند و هميشه غمگين اند و
 
نمي دانند چگونه آواز بخوانند. و اگر زمزمه اي سر كنند در بوي ياس خلاصه مي شود. و دستهاي من كوتاه است از خواستن
 
آرزوها يم.
 
من نمي توانم از نردبان عشق بالا بروم و ستاره اي بچينم و در سبد عا طفه بگذارم و در جشن نسترنها شر كت كنم . ستاره
 
هاي آسمان دلم ديگر كاغذي شده اند. ديگر حتي بوي عطر نارنج هم مرا مست و سرشار از لذتهاي زندگي نمي كند.
 
من دارم از اين هواي آلوده دلم مسموم مي شوم من دارم مي ميرم آرام آرام. ديگر درياي آرام دلم طو فانيست و امواجش
 
نوازشگر ساحل دلم نيست . من مجروح هستم از سيلي هاي دل شكن درياي قلبم. من پرم از بيهودگي من ديگر شيريني عشق
 
 را گم كرده ام . من پرم از درد غمگين پاييز و اشك ريزان برگهايش از فراق مهر و عاطفه مي ريزند. ديگر ساقه خشكي هستم
 
كه در فصل عريان زندگي دارم مي ميرم . ديگر بنفشه ها را دوست ندارم و نرگس ها را نمي بويم ديگر ديدن شاخه هاي پر از
 
 احساس اقاقيا مرا دگرگون نمي كند . ديگر فريادم در گلو  مانده و به بغض تبديل شده. ديگر حتي نمي توانم باريدن باريدن
 
اشكهاي پر از اندوه هم را بر روي گونه هايم ببارانم . من آرام آرام مي شكنم بدون آن كه كسي صداي شكستن مرا بشنود.
 
ديگر نمي خواهم شكسته هاي خود را به هم پيوند بزنم مي خواهم بسوزم و خاكستر تنم را به باد بدهم چون روح من تكه تكه
 
شده و قلب من شكسته و درونم پر از درد است . من به انتهاي خط زندگي رسيده ام.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 15:39  توسط نسرین  | 

حرف ها دارم
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي!
  چه ترا دردي است
كز نهان خلوت خود مي زني آوا
و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟
در كجا هستي نهان اي مرغ!
زير تور سبزه هاي تر
يا درون شاخه هاي شوق؟
مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي شويي كنار چشمة ادراك بال و پر؟
هر كجا هستي، بگو با من.
روي جاده نقش پايي نيست از دشمن.
آفتابي شو!
رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد.
و نمي غلطد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا.
روز خاموش است، آرام است.
از چه ديگر مي كني پروا؟

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 15:38  توسط نسرین  | 
واسه كسي تب كن كه واست بميره و هيچ وقت خودتو دست كم نگير ! يادت باشه من و تو
چيزايي داريم كه ديگران ندارن
 

هرگز اميد را از كسي سلب نكن...شايد اين تنها چيزي باشد كه دارد...!

 

متن خيلي قشنگيه‌‌‍؛ با اينكه يه كم زياده ولي ارزش خوندنش رو داره...

 

سخنران معروفي در يك جلسه ي سخنراني يك اسكناس باارزش از جيبش درآورد و پرسيد: چه كسي مايل است اين اسكناس را داشته باشد؟ دست همه ي حاضرين بالا رفت. او گفت: بسيار خوب من اين اسكناس را به يكي از شما خواهم داد ولي قبل از آن ميخواهم كاري بكنم و سپس در مقابل نگاههاي متعجب اسكناس را مچاله كرد و پرسيد: چه كسي مايل است هنوز اين اسكناس را داشته باشد؟ و باز دست همه ي حاضرين بالا رفت. بار ديگر اسكناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بارآن را لگدمال كرد و با كفش خود آن را روي زمين كشيد. بعد اسكناس را برداشت و سوال را دوباره تكرار كرد و باز هم دست همه ي حاضرين بالا رفت. سخنران گفت:دوستان من؛ با اين بلاهايي كه من سر اين اسكناس آوردم از ارزش آن چيزي كم نشد و همه ي شما خواهان آن هستيد...در زندگي واقعي هم همينطور است؛ ما در بسياري موارد با تصميماتي كه ميگيريم يا با مشكلاتي كه روبرو ميشويم ؛ خاك آلود ميشويم...خم ميشويم...مچاله ميشويم و احساس ميكنيم پشيزي ارزش نداريم ولي اين گونه نيست و صرف نظر از اين كه چه بلاهايي سرمان آمده باشد هرگز ارزش خود را از دست نميدهيم و هنوزهم براي افرادي كه دوستمان دارند آدم باارزشي هستيم...!

 

نكته ي اخلاقي: لطف و مهرباني خود را دريغ نكن... حتي اگر ديگران تو را بيازارند

 از آتش پرسيدم محبت چيست؟ گفت: از من سوزان تر است.      از گل پرسيدم محبت چيست؟ گفت: از من زيباتر است.        از شمع پرسيدم محبت چيست؟ گفت: از من عاشق تر است.       از خودش پرسيدم محبت چيست؟ گفت: نگاهي بيش نيستم...!

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 15:37  توسط نسرین  | 

اگر زنها بر دنيا حكومت مي كردند!

ü   مردها به پر خوابي معروف مي شدند.

ü   زنهاي كمتري رژيم مي گرفتند، چون استاندارد وزن ايده آل آنها
از 40 كيلو بالا تر مي رفت.

ü   خريد به عنوان يكي از حركات آيروبيك در نظر گرفته مي شد.

ü   مردها منشي روساي زن مي شدند.

ü   دستمزد مردها در ازاي هر يك دلاري كه زنها بدست مي آورند،70 سنت بود.

ü   در حاليكه زن مشغول تماشاي تلويزيون بود،مرد خانه برايش نوشيدني و
آب ميوه مي آورد.

ü   مردها عباراتي چون(( متاسفم، دوستت دارم، اصلا چاق به نظر نمي رسي))
را ياد مي گرفتند.

ü   مردها را بنا به وضع ظاهرشان، و زنها را بر اساس عملكردشان مورد
قضاوت قرار مي دادند.

ü   مردها از صبح تا شب در اين فكر بودند كه زنها در چه فكرند!

ü   مردها همان قدر كه به كار خود اهميت مي دادند، استحكام روابط
خانوادگي و خويشاوندي خود را نيز مهم مي شمردند.

ü    برنامه (( خبر ورزشي )) در تلويزيون بيشتر از يك دقيقه نبود.

ü    مردهاي چاق دائما نگران اضافه وزن خود بودند.

ü    پس از تولد كودك، به مردها شش هفته مرخصي براي مراقبت
از فرزند تعلق مي گرفت.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 15:35  توسط نسرین  | 
دستانم سرد بود حضور دستان تو به من آموخت که چگونه باشم و مرا سرشار از امید کرد من همه چیز را در تو دیدم و تو نه تنها در دلم که در تک تک سلولهای بدنم نفوذ کردی و بر تخت وجودم جلوس نموده و پادشاهی سرزمین مرا از آن خود نمودی
من اندوه را گم کردم غم و درد و تنهایی رفت و هر آنچه از بی حاصلیهای زندگی در من بود به سبکی برق و باد گریخت
                                           
 
     سکوت تو تمام هستی مرا فرو می ریزد 
و منم که در پس این غربت به ویرانی می رسم 
چرا لب به سخن نمی گشایی مگر نمی دانی که 
زمزمه های تو حیات را در من جاری می کند 
و روح تازه به کالبد بی جان من می دمد 
چقدر تو در من زندگی می دمی 
هوا را از من بگیر نجوایت را نه 
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 13:2  توسط نسرین  | 
لیلی و مجنون
 

گــله   مـي‌كرد  ز مــجنون  لــيلي           كـه  شـده   رابـطه ‌مـان   ايــميلي

 

حــيف  از  آن  رابــطه‌ي  انــساني           كـه چنين شد كـه خودت  مي‌داني

 

عــشق وقــتي  بـشود دات ‌كـامي           حـاصلش نـيست بـه  جـز   ناكامي

 

بـــهرت  ايـــميل   زدم   پــيـشترک           جـاي  سـابجكت  نوشتم : بـه  درک

 

بــه درک گــر دل من غـمگين است           بــه درک گــر غـم سـنگين است

 

بــه درک رابــطه گـــرخــورده تــرک           قـــطع آن هم بـه جـهنم بــه درک

 

آنـــقدر دلـــخورم از ايـــن ايـميلم           كــه بــه ايــن رابـطه هـم بـي‌مـيلم

 

مرگ لـيلي نــت و  مــت را  ول  كن           همه را جـاي OK كنسل كن

 

OFF كـــن كـــامــپيوتر را جــــانم           يـار من باش و ببين من ON ام

 

اگرت حــرفي و پـــيغامي هــست           روي كــاغذ بــنويس بــا دست

 

نــامه يـــک حــالت ديـــگر دارد          خــط تـــو لـــطف مــكرر دارد

 

كــــرد ريـپلاي به لــيلي مـــجنون           كه دلم هست از اين سابجكت خون

 

بـاشه فــردا تــلفن خــواهم كـــرد          هـرچه گفتي كه بـكن خـواهم كرد

 

زودتـر پـــيش تــو خــواهم آمــد          هي مـرتب به تو سـر خواهم زد

 

راســت گــفتي تـو عــزيزم لــيلي          ديــگر از مــن نـــرسد ايـميلي

 

نـــامه‌اي پـــست نــمودم بـــهرت          بــه اميدي كــه ســرآيد قـهرت...

 

تقديم به تمام ليلي و مجنون ها

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 13:0  توسط نسرین  | 

ستاره خوشبختی من !

 

هوا تاريك بود.....

انعكاس نور ماه و شكست امواج ديدني بود...

صداي دريا و سردي ماسه ها آرامش عجيبي به دخترك ميداد.

سكوت بود....

دخترك سرش را روي شانه پسرك گذاشت...

بازهم سكوت بود....

پسرك  ,دخترك را در آغوش كشيد و به چشمانش خيره شد....

و بازهم سكوت....

اشك در چشمانشان ميهمان شد....

دخترك از جا برخاست و به سمت دريا رفت...

به آسمان نگريست ...

به دنبال ستاره اش گشت ولي او را نيافت...

وقتي به طرف پسرك برگشت فقط يك ستاره در آنجا بود...

از آسمان صدايي آمد...

آري خدا بود !

به دخترك گفت: " ستاره تو همان پسركي بود كه دوستش ميداشتي !"

دخترك گريان گفت :" من پسرك را ميخواهم نه يك ستاره. "

خدا گفت: "من اينكار را كردم تا توارزش پسرك را بداني"

دخترك در كنار ساحل نشست و گريست....

صداي قدمهايي را شنيد...

وقتي به پشت سرش نگريست پسرك را ديد....

به آغوش پسرك پناه برد و گريست !

دخترک وجودش را به قلب پسرک هديه داده بود....

حتی ستاره بختش را !

 

بی سرنوشت ....

 هميشه فکر ميکردم آدما چيزايی رو که براشون باارزشه دوست دارند....

فکر ميکردم دوست داشتن فقط يه کلمه نيست..وسيله ای برای بيان احساس ..

فکر ميکردم عشق بی حد و مرزه....

فکر ميکردم عاشقی فقط به حرف نيست به عمله.....

فکر ميکردم يه عاشق هيچ وقت کم نمياره....

فکر ميکردم هنوزم عشق و عاشقی خريدار داره.....

فکر ميکردم ميشه با عشق انقلاب کرد.....

حالا ميگم اگه عاشق بشی باختی....

اصلا همه آدما جايزالخطا هستن .... منم يکی از اونا.....

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 12:58  توسط نسرین  | 
بايد بگذاري و بگذري
تو را عابري خواهم پنداشت
که با عبورش از سرزمين جنگ زده ام
براي مدتي هر چند کوتاه
آبادي را به من بازگرداند
و يک شب آرام و بي صدا
مثل پرواز يک روياي شيرين
از کنار من گذشت و رفت
!آري عزيزم
!باور کن گلايه اي از تو نيست
تو خوبتر ازآني که گلايه اي داشته باشم
گلايه از خودم و ويرانه هاي قلب خودم است
که ذره ذره فرو مي ريزند
و اينک احساس مي کنم جر ويرانه اي از من باقي نيست
که اگر اندکي اميد در من زنده شد
به يمن قدم تو بود
باور کن
به جان تو سوگند
از تو گلايه اي نسيت اگر بگذاري و بگذري
آمدنت درست به موقع بود
آمدنت مثل نزول يک پيامبر بر قومي از دست رفته
درست به موقع بود
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 12:57  توسط نسرین  | 

دل من دير زمانی ست که می پندارد:

 " دوستی " نيز گلی ست،

  مثل نيلوفر و  ناز

 ساقه ترد ظريفی دارد.

بيگمان سنگدل است آنکه روا ميدارد

جان اين ساقه نازک را

 ـ دانسته ـ

 بيازارد!

در زمینی که ضمیر من و توست،

از نخستین دیدار

هر سخن ، هر رفتار،

دانه هائی ست که می افشانیم.

برگ و باری ست که می رویانیم

آ ب و خورشید و نسیمش " مهر " است.

گر بدانگونه که بایست به بار آید،

زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید.

آنچنان یبا تو در آمیزد این روح لطیف،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس.

بی نیازت سازد، از همه چیز و همه کس.

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست.

در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز ،

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت.

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد.

دوست می باید داشت!

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دلهامان را

مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

بسرائیم به آواز بلند:

_ شادی روی تو !

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

عطر افشان

گلباران باد.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 12:55  توسط نسرین  | 

بنام پاکی چشمانتUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 دستان مرا بگیر  

حسرت نمی گذارد تو را فراموشت کنم و عشق مانع ایست قلبی

و تنها نگاه تو می تواند مانع از این مرگ شود

دوستت دارم و می خواهم در کنار من بمانی

بگذار این حسرت به واقعیتی تبدیل شود

و در کنارت بودن را احساس کنم

ای کاش می توانستی دیدگان شسته شده از اشک مرا ببینی و دستان مرا

در حالی که تو را نشانه رفته اند و

 تنها با صدای قلب تو خو گرفته اند

را احساس کنی

لحظه لحظه های تنهایی من

با تو و به یاد تو

پُر می شودو بِدان

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsتنها تو دلیل زنده بودنیUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 12:44  توسط نسرین  | 
مرد ایده آل شما کیست؟

میتوانید از طریق 3 رنگ، سرنخ های شگفت انگیزی
بدست آورید.

آیا تا بحال میدانستید که رنگهای سبز و بنفش و نــارنجی
(رنگ های فرعی) میتوانند نشان دهنده آرزوها و نیازهای
شما در روابط عاطفی باشند؟ اگر یکی از این رنگ ها را انتخاب کنید می توانید از روی آن تشخیص دهید که شخصیت شما جذب چه تیپ مردهایی می شود، که البته شامل مرد ایده آل شما نیز می شود! اگر می خواهید از اسرار رنگها سر در بیاورید، و بفهمید که تاثیر و معنای آنها در زندگی شما چیست این تست کوتاه را انجام دهید:
مرحله 1: رنگ مورد علاقه خود را انتخاب کنید:

به رنگ های زیر نگاه کنید، و هر یک را که بیشتر از سایرین دوست می دارید انتخاب کنید: (البته لازم نیست رنگی را انتخاب کنید که در لباس پوشیدن و آرایش خود به کار می برید)

 سبز    بنفش   نارنجي

 مرحله 2: نتیجه:

 حال که رنگ مورد علاقه خود را انتخاب کردید، نگاهی به تفسیر آن بیندازید تا با شیوه های عشق ورزی خود آگاه شوید، و بدانید که خصوصیات اخلاقی مرد ایده آلتان چگونه است.

 اگر رنگ منتخب شما سبز باشد...

 زمانی که برای اولین بار با مردی ملاقات می کنید رفتار شما باعث می شود که او از همان آغاز سفره دلش را برای شما باز کنید و در مورد زندگیش با شما صحبت کند. شما راحتی و آرامش را به فرد مقابل منتقل می کنید و او احساس می کند که تحت حمایت کامل و همه جانبه شما قرار گرفته است.

شما از همان آغاز به راحتی می توانید تشخیص دهید که فرد مقابل چه نیازهایی دارد. شما به غرایز خود اعتماد می کنید و به نداهای درونیتان گوش می سپارید و از همین طریق متوجه می شوید که او در رابطه چه چیزی را طلب می کند.

نکته قابل توجهی که در شما وجود دارد توانایی کسب اطلاع از طرف مقابل است. شما از این طریق حس کنجکاوی خود را تطمیع می کنید.

در نهایت شما با کسی ازدواج می کنید که بتواند آسایش و امنیت را برای شما به ارمغان آورد. شما صاحب خانه ای پر از بچه می شوید، از نظر مادی بی نیاز هستید، برای همسر خود ارزش قائل می شوید و او نیز به شما احترام می گذارد. مرد ایده آل شما باید دارای یک شخصیت ثابت باشد. "سبزی ها" با مردهای با ثبات و قاطع ازدواج می کنند.

اخطار: شما همواره با روی باز با دنیای اطراف خود ارتباط برقرار می کنید و انسان پاک و معصومی هستید. داشتن این خصوصیات اندکی کار شما را در پیدا کردن مرد ایده آلتان دشوار می کند. بیشتر افراد نمی توانند شخصیت واقعی شما را به درستی بشناسند به همین دلیل زمانی که با خود واقعی شما مواجه می شوند ممکن است شکه شده و نا امید گردند، زیرا ممکن است که شما با معیارهای ذهنی آنها مطابقت نداشته باشید.

اگر رنگ منتخب شما بنفش باشد...

 در اولین ملاقات بیشتر جذب انرژی و تحرک فرد مقابل می شوید، اما در واقع شما به مردی علاقمند هستید که در کنار او احساس راحتی کنید و از او آرامش بگیرید. رمز موفقیت شما در مقابل مردها گیرایی، جذبه و هیجانتان است. شما سرشار از ذوق و اشتیاق هستید به همین دلیل آقایون نیز احساس می کنند که زندگی شان در کنار شما مهیج و جالب خواهد شد.

شما وفادار و وظیفه شناس هستید و ارتباط عاطفی برای شما یک امر جدی تلقی می شود. اگر فردی را برای ازدواج انتخاب کردید، به این معناست که او تمام معیارها و ملاک های مورد نظر شما را دارا بوده که توانسته به این مرحله راه پیدا کند. در ضمن لازم به ذکر است که شما برای وضعیت ظاهری افراد اهمیت خاصی قائل هستید. "بنفشی ها" با مردهای خوش تیپ و قیافه ازدواج می کنند!

اخطار: بهتر است اگر فرد مناسب پیدا شد اندکی به او فرصت دهید و شروع نکنید به حدس زدن خصوصیات اخلاقی او. بهتر است وی را بر اساس رفتارش ارزیابی کنید نه اینکه او را با مرد ایده آل ذهنی خود مقایسه کنید.

 اگر رنگ منتخب شما نارنجی باشد...

شما یک فرد جذاب، دوست داشتنی، مهربان و خونگرم هستید و با این خصوصیات می توانید دل مردها را بدست آورید. باید حقیقت را لمس کنید تا بتوانید آنرا باور کنید. با رفتار خود به دیگران نشان می دهید که به حرف های آنها گوش می دهید و برایشان ارزش قائل هستید.

به راحتی فریفته ظاهر افراد می شوید اما جای هیچ گونه نگرانی وجود ندارد چراکه ازدواج شما همیشه از روی عقل و منطق می باشد.

شما جذب مردهای با هوش می شوید و هنگامیکه به او بله گفتید، بله شما به معنای تا ابد و همیشه و در رنج و شادی است. شما با مردی ارتباط برقرار می کنید که بتوانید از او چیزی بیاموزید. "نارنجی ها" با مردهای با هوش ازدواج می کنند!

اخطار: شما فردی هستید که سعی می کنید نقاط ضعف و منافذ حساس و نفوذ پذیر خود را پنهان کنید، تنها چیزی که فرد مقابل می تواند در شما ببیند استحکامات زیرکانه است. او احتمالا در مورد شخصیت اصلی شما دچار اشتباه می شود. سعی کنید در طول زمان وی را با کاراکتر واقعی تان آشنا کنید.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 12:42  توسط نسرین  | 

مقايسه

باز هم مقايسه ولي اينبار مقايسه خانم ها با انواع توپ؛ چون ديدم مطلب قبلي يه جورايي حرس خانم ها رو در اورد يه مقايسه ديگه گذاشتم تا حسابي حال کنند.
يه خانم توي سن ۱۸ سالگي مثل توپ فوتباله...۲۲ نفر دنبالش هستن...
توي سن ۲۸ سالگي مثل توپ هاكيه...۱۰ نفر دنبالش هستن...
توي سن ۳۸ سالگي مثل توپ گلفه...۱ نفر دنبالشه...
توي سن ۴۸ سالگي مثل توپ پينگ پونگه...۲ نفر هي از خودشون دورش مي كنن و به طرف مقابل پاسش ميدن...
توي سن ۵۸ سالگي مثل توپ جنگيه... كسي جرات نمي كنه از ۱۰ متريش رد بشه!
 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 20:19  توسط نسرین  | 
 
  بالا