تبليغاتX
زندگی
 
زندگی
 
 
 

مهم نیست که غم تا کجا ریشه دوانده،       will not redeem…

تا کجا افق تیره و تار می نماید،        It makes no difference how deeply seated

گره زندگی تا کجا تیره و تار است وبهم پیچیده،      may be the trouble

اشتباه تا کجاه بزرگ می نماید،           How hopeless the outlook

درک کافی از عشق نو سداروی تمام اینهاست....         how muddled the tangle        

اگر تنها بتوانی چنانکه باید عشق بورزی          how great the mistake

شادترین و توانا ترین موجود در جهان خواهی بود.       A sufficient realization of love will dissolve

It all… If only you could love enough

You would be the happiest and most  powerful

Being in the world.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 14:26  توسط نسرین  | 

اهل حمامم

پوستم مهتابي‌ست
چشمهايم آبی‌ست
پدرم دلاك است
سر طاسي دارد
لُنگ مي‌اندازد
شامپو مصرف كرد
كله‌اش هي كف كرد
و سپس مويش ريخت
و چه اندازه سرش براق است!

حرفه‌ام دلاكي‌ست
هدف من پاكي‌ست
مي‌نشيند لب سكو آرام
يك نفر با احساس
و تصور كرده، خوش پر و پاست!
كودكي را ديدم
مي‌دود در پي صابون و لگن

اي نهان در پسِ دَر
خشك آوردم، خشك!
مشتري‌هاي عزيز
لگن خاصره‌تان سالم باد!
رخت ها را نكنيد
آب‌مان بند آمد

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 14:16  توسط نسرین  | 

همیشه این حسرت سنگین گلویم را میفشارد

همیشه این آرزوی محال مغزم را تا انتها می بلعد

همیشه این سکوت سرد روحم را می آزارد  

باید چیزی بگویم

مگر نه اینکه منهم از جنس همین خاکم ؟

مگر نه اینکه  منهم روی همین  حباب خاکی قدم میزنم

سهمم را از زندگی به فراموشی سپردم  

این تقدیر نیست !

یکی در گوشم زمزمه میکند :

بشکن سکوتت را

فریاد کن

با تمام وجودت فریاد کن

سکوتت را بشکن

شاید فردایی نباشد

شاید فردایی نباشد تا تو خواستن را فریاد کنی

اشکهایت را رها کن

رها کن تا سیلابی شود و غرورت را بشوید

نقابت را پاره کن

بگذار همه ببینند و بداند که این خطوط از گذشت زمان نیست که بر چهره ات نشسته

بگو

بگو که برزمینت زدند و اینها همان ترک هایی است که از زمین خوردن ها حاصلت شده

اما چگونه میتوان بی حنجره فریاد زد ؟

توان فریاد در من نمانده

باید تاب آورد

میتوانم آیا ؟

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 14:7  توسط نسرین  | 

با من بمان ای روشنی بخش شبهای تار من

با من بمان و بشنوحرفهای دل بی تاب مرا

با من بمان و با سر انگشتان احساست اشک های تنهایی مرا از روی چهره ام ﭘاک کن

بامن بمان تا تمامی قصه های شب های تنهایی را که شبهای یلدا من است برایت بگویم.

با من بمان تا به تو بگویم که چقدر نیازمند بودنت هستم.

با من بمان تا به تو نشان دهم که در نبودنت چه اه ها کشیده ام و چه اشکها ریخته ام

می دانم نمی مانی.اما ارزوی غیر ممکن را با خود دارم.میدانم همیشه میگویی غیر ممکن غیر ممکن است.

می دانم نمی مانی که شریک شبهای ظلمانی و نوری در تاریکی برایم باشی.شریک و ﭘناه خستگیهایم.

میدانم نمی مانی تا اشکهایم را برایت بیاورم.

می دانم نمی مانی تا در دنیای یکدیگر سهیم شویم.

می دانم نمی مانی تا قصه غصه هایم را گوش کنی شاید که غصه هایم تمام شود.

می دانم نمی مانی چون نمی خواهی تنهاییم را پر کنی و از من گریزانی.

می دانم که می پنداری با من بودن در دسر و مشکل است و تو را

هیچ مجال وحوصله ای برای در دسرنیست پس نمی مانی تا بگریزی از تمام عشقی که پایت بریزم.

برو. اما بدان هیچ غیر ممکنی٬ غیر ممکن نیست اگر تو بخواهی و هیچ ارزویی محال نیست اگر تو با خدا یکی باشی.

برو. اما بدان که کسی هست که تمام اشکها و تنهاییش را برای تودر سبدی گذاشته و چشم انتظار امدنت خیره به در مانده.

 که شاید روزی باز گردی و سبد را ببری. برو اما بدان که من تنهایم. اما تنهاییم را ترجیح می دهم تا این که تنهاییم را با کسانی پر کنم که می خواهند یاد تو را حتی از من بگیرند.

برو اما بدان کسی هست که عاشقانه منتظر توست امامی داند که انتظارش را پاسخ نمی دهی.

برو و راحت باش و زندگی کن چون دعای من به رسم عادت همیشگیم بدرقه توست.

برو زندگی کن اما هرگز حق نداری فراموش کنی که دلی در تنهایی برای تو می تپد وچشمی برای تو تر

می شود.

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 14:5  توسط نسرین  | 
مسابقه

در جنگل بکری آهویی و لاک پشتی مسابقه دو دادند. قرار بود دویست متر را بدوند. آهو دائما میگفت: من آهو هستم. حتما برنده میشوم. لاک پشت میگفت: من فقط سعی خودم را میکنم، اگرچه آهو تندتر از من میدود. اما آهو به بردش مطمئن بود و چنان که گفتیم خیلی هم مغرور بود و به محضی که مسابقه شروع شد مثل باد رفت و به آخر خط رسید و برنده شد.

سؤال: آیا شما فکر میکنید کسی که مغرور است همیشه میبازد؟

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 13:52  توسط نسرین  | 

 

 دیشب ٬ شب عجیبی بود !
 نمیدانم چرا  …  راستش چیزی از دیشب یادم نیست .
 تنها به خاطر می‌آورم که من بودم و تو بودی و ماه بود.
 ماه دیشب خیلی هیز بود ، همه‌اش از کنار کرکره‌ی اتاق سرک میکشید ببیند این تو چه میگذرد .
 یادم هست تا ماه بود تو هم بودی .
 تو نزدیک بودی و ماه دور .
 من به ماه نگاه میکردم و تو به من .
 صبح ... بیدار که شدم دیگر تو نبودی .
 صبح .. بیدار که شدم ماه هم رفته بود  .
 تنها چیزی که از دیشب مانده بود کرکره‌ی اتاق بود که هنوز بود .
 .............
 امروز روز عجیبی بود !
 نه تو بودی و نه ماه بود .
 از در که رفتم بیرون سنجاب هر روزم را دیدم ، سنجاب شیطانی‌ست .
 همیشه پشت در ما از این درخت به آن درخت میپرد و منتظر است من در را چند دقیقه برایش باز بگذارم و بروم ،
 فورا میپرد داخل . اتاق گرم و نرم است و سنجاب هم عاشق جای گرم و نرم ،
 میدانی ... سنجاب هم امروز عجیب بود !
 نگاهش که کردم آمد جلو و سلام داد ،
 گمان کنم میخواست دست هم بدهد ولی قیافه‌ی مرا که دید پشیمان شد .
 امروز نگاه سنجاب برایم تازگی داشت !
 فهمید و گفت من عجیب نیستم .
 من چیزی نگفتم ولی سنجاب گفت باور کن !
 سنجاب برایم قصه‌ی عجیبی گفت ،
 قصه‌‌ی سنجاب‌هایی که هر روز از این درخت به آن درخت میروند ،
 قصه‌ی سنجاب‌هایی که هر شب تمام شهر را دنبال درختشان میگردند و کنار هر درختی که گرم‌تر باشد میخوابند ، بدون اینکه به ماه نگاه کنند .
 سنجاب به من گفت تا به حال ماه را ندیده و هر شب فقط به درختش نگاه می‌کند .
 میدانی ... سنجاب ها حیوانات عجیبی هستند !
 آن‌ها هیچوقت خسته نمیشوند .
 حتی اگر هر شب مجبور باشند کنار یک درخت جدید بخوابند باز هم تمام شهر را دنبال آن یک درخت میگردند.
 سنجاب به من راز عجیبی را گفت ...
 او به من گفت که هیچ‌وقت پشیمان نمیشود ،
 حتی ده سال بعد و این را که  گفت رفت دنبال درخت امروزش .
 .............
 سنجاب ها عجیبند !
 تو هم عجیبی !
 ماه هم عجیب است !
 دیشب و امروز هم همه‌اش عجیب بود !
 ولی هرچه باشد  امروز تو نبودی ٬
 ماه هم نبود .
 سنجاب هم دیگر نیست . 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 13:46  توسط نسرین  | 
 پسرها نمي تونند:

1- با داشتن هيكلي ضايع تيشرت تنگ نپوشند و فيگور نگيرند!

2- از كلاس پنجم دبستان صورتشون رو سه تيغه نكنند و after shave نزنند!

3- پس از يافتن اولين مو در پشت لب احساس مردانگي نكنند و به فكر ازدواج نيفتند!

4- در مهمانيها و محافل خانوادگي احساس با مزگي نكنند و چرت و پرت نگويند!

5- ادعاي با مرامي و با معرفتي و با وفايي ….نكنند!

6- كت و شلوار صورتي با بلوز زرد نپوشند و كراوات قهوه اي نزنند!

7- احساس با غيرتي نكنند و راه به راه به ابجي كوچيكه گير ندهند!

8- از 9 سالگي پشت ماشين باباشون نشينند و پدر ماشين و در نيارند!

9- مطالب چرت و پرت نگند و از خودشون تعريف نكنند!

دخترها نمي تونند:

1- با داشتن دماغي تير كموني يا عقابي متاليك به جراح مراجه نكنند!

2- با ديدن يكي از خودشون خوش تيپ تر,ميگرن نگيرن و از زور ناراحتي غش نكنند!

3- با داشتن قدي كوتاه كفش پاشنه 60 سانتي نپوشند و احساس قد بلندي نكنند!

4- روزي 24 ساعت با تلفن حرف نزنند!

5- روزي 30-40 هزار تومان آت و اشغال نخرند!

6- از مهموني و عروسي و…براي هم خالي نبندند و با خالي بندي لايه اوزون و جر ندهند!

7- با يه دماغ عمل كرده احساس خوشگلي نكنند و فكر نكنند كه مادر زادي همينجوري بودن!

8- مطالب چرت و پرت منو بخونند و از عصبانيت سكته نكنند!

و مهمتر از همه

9-پس از خواندن اين مطلب من رو نفرين نكنند و به من بدو بيراه نگويند…جنبه ي خودشون رو نشون بدن و مرام و باحالي خودشون رو اثبات نكنند!!!

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 13:41  توسط نسرین  | 

 

وای، باران؛   باران؛

شیشه پنجره را باران شست.

از دل من اما،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

 

من شکو فائی گلهای امیدم را در روءیاهامی بینم،
و ندائی که به من می گوید:
"گر چه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است
از گریبان تو صبح صادق، می گشاید پر و بال.
تو گل سرخ (نازنین)منی، تو گل یاسمنی
تو مثل چشمه نوشین کوهسارانی
تو مثل قطره باران نو بهارانی،تو روح بارانی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
- نه، از آن پاکتری.
 
تو بهاری؟ نه،-بهاران از توست.
از تو می گیردوام، هر بهار اینهمه زیبایی را.
 
گل به گل،سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تواند.
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت سوکواران تواند.
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک،اما آیا باز بر می گردی؟
چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد!

 

 

در میان من و تو فاصله ها ست.

گاه می اندیشم،

-می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

 

تو توانائی بخشش داری.

دستهای تو توانائی آن را دارد؛

-که مرا، زندگانی بخشد.

وتو چون مصرع شعری زیبا،

سطر برجسته ای از زندگی من هستی.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 17:9  توسط نسرین  | 
 

من اين جا هستم

ميدانم بر نخواهي گشت

زمان همه چيز را پشت سر خواهد گذاشت

ميدانم كه بر نخواهي گشت

چه اتفاقي بين ما افتاد

هرگز تكرار نخواهد شد

هزاران سال كافي نخواهد بود براي من كه خاطرات تو در ذهنم محو شوند

و اكنون اين جا هستم

ميدانم كه ميگذارم فرار كني

ميدانم كه تر ا گم خواهم كرد

هيچ چيز نمي تواند همان طور كه پيشتر بود باشد

يك هزاره ميتوانست براي تو كافي باشد كه مرا ببخشي

من اين جا هستم

عاشق تو حذف شده از

عكسها و دفترچه هاي خاطرات

و تمام چيزها و يادگاريها

نمي توانم در ك كنم دارم ديوانه ميشوم و از خودم دلقك بازي در مياورم

نامه هايي كه نوشتم هرگز نفرستادم

نمي خواستي كه مرا بشناسي

نميتوانم قبول كنم كه چقدر من ابله بودم

مسله اصلي گذشت زمان و وفاداري من است

اگر هنوز در باره من فكر ميكني

مطمئنا ميداني كه من هنوز منتظر تو هستم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 17:8  توسط نسرین  | 

غمی غمناك

HydroForum® Groupشب سردی است، و من افسرده.

راه دوری است، و پايی خسته.

تيرگی هست و چراغی مرده.

 

می كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند زمن آدم ها.

سايه ای از سر ديوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم ها.

 

فكر تاريكی و اين ويرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهانی.

 

نيست رنگی كه بگويد با من

اندكی صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ برآرم از دل:

وای، اين شب چقدر تاريك است!

 

خنده ای كو كه به دل انگيزم؟

قطره ای كو كه به دريا ريزم؟

صخره ای كو كه بدان آويزم؟

 

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمی غمناك است.HydroForum® Group

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 16:37  توسط نسرین  | 
            من به دستي که مرا 
               پر دهد از اين قفس گمنامي، محتاجم
                              و به نوري لب ايوان سياهيهايم
  من به تو محتاجم
            به تو اي سبز ترين قصه عشق
                          که در انديشه اوهام زمان مي چرخي
   و مرا
          گاه به سر حد جنون ميراني
                                  من به تو محتاجم

                                                 من به تو محتاجم...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 16:23  توسط نسرین  | 
پري روياهاي صادقه ام

 هنوز هم که مي شنوم ميگويند فلاني سبزه است.
شرم و خجالت را فراموش و....خيره اش ميشوم.
نازنين!
نه در عمق نگاهشان دريا پيداست.
نه گوشهء ابرويشان خط اتصال تمامي نتهاي موزون مهرباني است.
نه حرکت دستانشان به رقص آسماني بيد و باد شبيه است.
نه لحن حرف زدنشان آدم را مثل سيب از زمين ميکند.. ميبرد.. حوايي ميکند.
نه طوبي جان......
                   اينها نميتوانند مرا به ياد تو بي اندازند.
اينها_دختر آبان_نه از سلالهء مهر و بارانند.
نه پري روياهاي يک درميان صادقهء کسي مي شوند
نه ميشود باشنيدن کلمات معصومانهء دوست داشتنشان
                                                                       بي گناه
                                                                              مست شد.
امتحان نکرده ام اما
             بي گمان کسي تا به حال خاک گوشهء چادرشان را با بوسه نگرفته تا.....
*
بگذريم
به خدا من نمي آيم بنشينم اينجا شعر بگويم که
ببين چند خط ياد تو با قلبم قلمم چه ميکند
خوب....تو بگو...
                   عاشق نباشم چه کنم.؟

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 15:40  توسط نسرین  | 
 
28067 butterfly and flower candleholder
 
 
بزن كه سوز دل من به سا ز مى گويى
ز ساز دل چه شنيدى كه باز مى گويى
مگر چو باد وزيدى به زلف يار كه باز
به گوش دل سخن دلنواز مى گويى؟
مگر حكايت پروانه مى كنى با شمع
كه شرح قصه به سوز و گذار مى گويى؟
كنون كه راز دل ما ز پرده بيرون شد
بزن كه در دل اين پرده راز مى گويى؟
به پاى چشمه طبع من اين بلند سرود
به سرفرازى آن سرو ناز مى گويى
به سررسيد شب و داستان به سر نرسيد
مگر فسانه زلف دراز مى گويى
دلم به ساز تو رقصد كه چون نسيم صبا
پيام يار به صد اهتزاز مى گويى
به سوى عرش الهى گشوده ام پر وبال
بزن كه قصه راز و نياز مى گويى
نواى ساز تو خواند ترانه توحيد
حقيقتى به زبان مجاز مى گويى
ترانه غزل «شهريار» و ساز «صبا»ست
بزن كه سوز دل من به ساز مى گويى.
 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 15:39  توسط نسرین  | 
  فقط بدون خیلی دوستت دارم

HydroForum® Group

 

کاشکی دوستت نداشتم

اونوقا خيلی راحت می تونستم از کنار خيلی از خاطراتم به راحتی بگذرم

 

 

قاصدک بازم يادش رفته که بايد خوش خبر باشه!

چقدر دلم می خواست وقتی از خواب بلند می شم  هيچ چيز آزار دهنده ای نبينم

ای خدا چرا شادی ها اين قدر کوتاهند

دردهای تکراری ....

دردهائی که هيچ وقت تمومی ندارن

دردهائی که هميشه باهاتن، هميشه، هميشه تا ابد

اون روزها تحمل می کردم اما حالا ....

ديگه نمی تونم

حقيقتش رو بگم

ديگه بريدم ديگه نمی کشم ...!!

تازه داشتم به زندگی ادامه می دادم يعنی همه چيز رو فراموش کرده بودم

تا می يای يک کم طعم خوشبختی رو بچشی همه چيز می ريزه به هم

اونقدر محکم زمين می خوری که تمام خوشی ها همه يک جا از يادت می ره

                                       پروانه بی تاب گلی است

که برای تو چيده ام

گل را به شاخه می بندم

پروانه آرام می شود

از دلم شعری برای تو می چينم

 

  جعبه ای بود

که هيچ کس از او خوشش نمی آمد

آن را کودکی برداشت

و سپس آن را رنگ کرد

جعبه خيلی قشنگ شده بود

همه از آن خوششان می آمد

ولی جعبه خيلی متعجب شده بود

 

شايد بهتر است

من هم جعبه بی رنگ و پوسيده دلم را

به آن کودک نقاش بسپارم

 
HydroForum® Group

در کوچه پس کوچه تاريک شعر
تنها و سرگردان ماندم تا پوسيدم
 
 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 15:33  توسط نسرین  | 

ديگر نميتوانم با تو بمانم

همين عصر خواهم رفت

قضاوت کارهايم بماند برايه روزه محشر

خود را ويران کرده و ميروم

تو خود را به زحمت مينداز

با تو وداع نخواهم کرد

از ميان انگشتانت

همچون آب،جاری شده،خواهم رفت

تو بعد از اين لزات بسياری خاهی برد

من نه جسمم باقی خاهد ماند نه سختيهايم برايه تو

و اين بار شکايتی نخواهم کرد

دندانهايم را به هم ميفشارم و ميروم

خود را به بلا افکنده و ميروم

همچون گلوله ، همچون بمب

همچون کوه خود را منفجر کرده و ميروم

همه چيز را اينگونه به پايان خواهم رساند(اينگونه محو خواهم شد)

اين عشق را دريده خواهم رفت

وداعم گرم و صميمی نخاهد بود

درها را پشت سر بر هم خواهم زد و خواهم رفت

ترانه ای را که برايت نوشتم

در سازم شگافته،خاهم رفت

من گريه نميکنم اين را خود ميدانی

رويم را پوشانده و خاهم رفت

از پرندگان از سگها

از عزيزم گريخته خواهم رفت

هر چه را که از تو به امانت دارم

به جايش برگردانده و ميروم

خود را برايت لوس نميکنم

قلبم را له کرده خواهم رفت

برايت وصيتی نمينويسم،از من گلايه مکن

*گلوله را بز سرم خالی کرده خواهم رفت*

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 15:29  توسط نسرین  | 

وقتی که اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود

و در تمام شهر قلب چراغ های مرا تکه تکه ميکردند

وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا

با دستمال تيره قانون می بستند

و از شقيقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بيرون ميپاشيد

وقتی که زندگی من ديگر

چيزی نبود...

هيچ چيز به جز تيک تاک ساعت ديواری

دريافتم بايد بايد بايد

ديوانه وار دوســــــــــت بـــــــــــدارم

 

 
فروغ فرخ زاد

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 15:28  توسط نسرین  | 

خدايا وحشت تنهايی ام کشت

کسی با قصه من آشنا نيستUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

در اين عالم ندارم همزبانی

به صد اندوه می نالم، روا نيست

شبم طی شد کسی بر در نکوبيد

به بالينم چراغی کس نيفروخت

نيامد ماهتابم بر لب بام

دلم از اين همه بيگانگی سوختUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

به روی من نمی خندد اميدم

شراب زندگی در ساغرم نيست

نه شعرم می دهد تسکين به حالم

که غير از اشک غم در دفترم نيستUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

بيا ای مرگ, جانم بر لب آمد

بيا در کلبه ام شوری برانگيز

بيا شمعی ببالينم بياويز

بيا شعری به تابوتم بياويز!

دلم در سينه کوبد سر به ديوارUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

که : (اين مرگ است و بر در می زند مشت!)

بيا ای همزبان جاودانی

                 که امشب وحشت تنهايی ام کشت.Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with
 1000's of emoticon icons

 

 

نياز بود و من بودم

نياز رفت،من ماندمUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

 

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with
 1000's of emoticon icons

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 15:24  توسط نسرین  | 

اینها را برای عزیزم می نویسم

همونی که باعث شد من بعه این سرنوشت دچار بشم

و

مینویسم برای همه اّنهایی که
بی تقصیرند :

تقدیم به چشمهایی که در راه
ماند ند ودل هایی که اّنها را
راند ند.

تقدیم به اشک هایی که
غرورشان شکست وعهد هایی
که کسی اّنها را نبست

فقط اینو بدون که هیچ کجای دنیا نمی تونی کسی رو پیدا کنی که به اندازه من معنی دوست داشتنو بدونه

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 15:5  توسط نسرین  | 
 
  بالا