تبليغاتX
زندگی
 
زندگی
 
 
 

 
Dream-land group
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 13:43  توسط نسرین  | 

خودكشي

 

اصولا واژه خودکشی به معنی خود کشتنه. يعنی در اين عمل فرد اونقدر خودشو می‌کشه که ميميره و اين خود کشتن به علت وارد آمدن مصايب و رنج‌های فراوان يا بالعکس صورت مي‌گيره.
به نظر من خودکشی کار چندان جذابی نيست ولی بسيار هيجان انگيزه و به يه بار امتحانش مي‌ارزه. من خودم چند بار امتحانش كردم و با اينکه چند بارش هم مردم ولی همچين بگی نگی بدم نيومد.
و اما...
برخلاف نظر خيليها که می‌گن خودکشی خيلی راحت و سهله بايد بگم نخيييييييير... اونجوريام نيست. هر کاری قواعد و اصول خاص خودشو داره و خودکشي هم جدا از اين مطلب نيست .
اول از همه اون کسايي که می خوان خودکشی کنن رو دسته‌بندي مي‌كنيم
:


1- کسی که در عشقش شکست خورده  I Miss You 
2-
کسی که ور شکست شده  Depressed 
3-
کسی که قاط زده.  Mad 
4-
کسی که از زندگی خير نديده.  Confused 
5-
کسی که بدجوری روش فشار اومده.  Baring Teeth 
6-
کسی که کنجکاوه زودتر جهنمو ببينه.  Crying 
7- ...
و خلاصه هر کسی که يه جورايي به آخر خط رسيده.  Faint 
افراد بالا، به هرحال مستقيم به جهنم می‌رن، ولی خدا همشون رو رحمت کنه.
شما جزو كداميك از دسته‌هاي بالا هستيد؟
اگه هستيد ادامه مطلب رو بخونيد و گرنه يه دسته جديد برای خودتون ببازيد و بعد بقيه شو بخونيد.
حالا فرض می‌کنيم: طرف تنها مياد توی يه اتاق و در رو قفل مي‌كنه و عزمشو برای خودکش جزم مي‌كنه. به دور برش نگاه مي‌كنه و اين وسايل رو مي‌بينه:
1- طناب.
2- سيخ کباب.
3- کبريت آغشته به بنزين .
4- قرض دياز پام.
5- آمپول هوای تهران.
6- دندون مصنوعی حاج خانمشون.
7- لوله گاز.
8- پاکت نايلون.
9- چاقوی ميوه بری.
10- نخ کاموايي.
11- سوزن لحاف دوزی.
12- تيغ ريش تراشی مصرف شده.
13- مرگ موش.
خب... براي شروع بد نيست.
ولی نظرتون رو به يه موضوع مهم ولي پيش پا افتاده، جلب مي‌كنم: «تصوير و قيافه و ديسيپلين شما بعد از مردن خيلی مهمه»!
فرض کنيد درب اتاق شما رو می‌شکنن و شما رو در حالتی پيدا می‌کنن که از يه طناب از سقف آويزونيد و داريد مثل پاندول ساعت تاب می‌خوريد و زبونتون مثل زبون بلانسبت سگ آقای پتيول از دهنتون آويزونه و صورتتون سياه و ورم کرده نه... خودتون جای تماشاگرا باشين، حالتون بهم نمی‌خوره؟ احساس انزجار بهتون دست نمی‌ده؟
  No 
قيافه شما بعد از خودکشی بايد از هميشه معصومانه تر... از هميشه زيباتر و از هميشه دوست داشتنی‌تر باشه تا دل همه حسابی بسوزه.  Doll 
با اين حساب، دور حلق آويز کردن... خودسوزی... و خفه‌گی با گاز رو خط بگيريد.
يه بنده خدايي از دوستان، خيلی جالب خودکشی کرده که در نوع خودش يه ابتکاره.
ايشان، دوتا انگشت شصتش رو فرو کرد توی سوراخای دماغش و با انگشتای ديگرش هم دهنشو محکم گرفت و اونقدر خودشو خفه کرد تا مرد!  Fly Swat 
فقط بدی کارش اين بود که هيچکس بعد از مرگش انگشتای شصتشو از توی دماغش بيرون نکشيد... چون به هر حال کار کثيفيه. حالا خودتون قضاوت کنيد. اين خودکشی ترحم کسی رو بر می انگيزه؟
يا اونايي که روی سرشون نايلون می‌کشن و دور گردنشون روی نايلون رو با طناب می‌بندن و يا اونايي که خودشون رو جلوی ماشين ميندازن و له می‌شن... اينا همشون ديوونه‌ان.
خودکشی ايده‌آل خودکشي است که بدون درد، بدون عوارض جانبی، بدون تاثيرات بد و منفی روی صورت و اندام، بدون صدا، بدون کثافتکاری و... باشه .
ژاپونی‌ها يه جور خودکشی جالب رو ابداع کردن به اين صورت که يه سوزن جوالدوز رو برداشته و از روی سينه فرو می‌کنن توی قلبشون. البته اين کار يه کم درد داره. يه جورايي حس می کنيد که توی سينه تون آب جوش داره قل مي‌زنه. ولی حداقل، عوارض ظاهری نداره. ولی بديش اينه که حتما می‌ميريد.
در صورتی که خودکشی وقتی خوبه که شما نميريد.
يه جور خودکشی که بيشتر بين شکمو‌ها رواج داره استفاده از خوراکی برای مردنه. اين نوع خودکشی خيلی حال داره... چون حداقل گشنه نميميری! و خوبی مهم ترش اينه که به سر منزل مقصود هم نمی‌رسی و معمولا زنده می‌مونی. نمونه‌اش اينكه: يه بنده خدايي که با سی‌تا قرص ديازپام خودکشی کرد و دور و بری‌ها به هوای اينکه مرده خاکش كردند و يارو بعد از دو سه روز خواب ملس چشاشو باز کرد و ديد: ای دل غافل... همه جا سياهه و يه موش هم داره انگشت پاشو می‌جوه. زنده بگوری خداييش وحشتناکه....
اول خوب فکراتونو بکنين بعد خودتونو بکشيد:
يه موضوع مهم توی خودکشي، پشيمونی ديرهنگامه. هشتاد و نه درصد کسايي که خودشون رو مي‌کشن، وسط يا آخر کار پشيمون می‌شن و اين در حاليه که هيچ راهی برای برگشت نيست. يه يارويي برای خودکشی يه تيکه پارچه رو گلوله می‌کنه و فرو می‌کنه توی حلقش و با ته گوشکوب ميده بره پايين ولی همون لحظه پشيمون مي‌شه و اين درحاليه که داره خفه می‌شه... يارو می‌دوه بيرون و از شدت عجله از روی پله‌های آپارتمان پرت می‌شه پايين و می‌ميره... و جالب اينکه مرگش به علت ضربه مغزی اعلام شد نه خفگي
!  Tongue 
نکته مهم ديگه اينه که مدت خود کشي نبايد زياد طولانی باشه:
مثلا فرض کنيد در نوع رگ زدن خيلی طول می‌کشه تا خون تموم بشه و تازه آلودگی خون روی زمين و لباساتون رو هم در نظر بگيريد.
يا استفاده از گاز شهری امکان داره باعث بشه نه تنها خودتون بميريد بلکه خونه و بقيه رو هم بفرستيد روی هوا !
پس عاقلانه تر رفتار کنيد.
تا حالا به چند نتيجه مهم رسيديم كه سعي كنيد در خودكشي حتما اين نكات را مدنظر قرار دهيد:
1- زمان خودکشی رو درست انتخاب کنيد. (بهترين موقع بعد از ظهر ساعت شش)
2- مبادا بعد از خودکشی از ريخت و قيافه بيفتيد.
3- بهترين لباستونو تنتون کنيد.
4- حتما يه يادداشت بذاريد و علت خودکشی رو شرح بديد و انگشت هم بزنيد.
5- خواهشا زياد کثيف کاری نکنيد.
6- موقع خودکشی لبخند بزنيد تا لبخند روی لبتون باقی بمونه.
7- لطفا چشاتونو باز نذاريد چون خيلی وحشتناکه.
8- يه بسته دستمال کاغذی حتما روی ميزتون باشه.
9- اتاقتونو قبل از خودکشی مرتب کنيد. (پليسا ببينن خوب نيست.)
10- رد انگشتتونو همه جا بماليد تا بفهمن خودتون، خودتونو کشتيد.
11- يه جوری خودکشی کنيد که دوباره بشه زنده تون کرد.
12- دليلتون برای خودکشی قانع کننده باشه.
13- برای مسايل عشقی خودکشی کردن کار الاغاست... بلانسبت شما.
14- قبل از خودکشی حتما يه فال حافظ بگيريد.
15- قبل از خودکشی استفاده از ادکلن و دئودرانت و زدن مسواک يادتون نره.
16- بهتره بعد از مرگ... مثلا مرگ... در حالت دراز کش باشيد.
17- اگه توی دستتون يه گل سرخ باشه صحنه خيلی رمانتيکتر و رويايي‌تر به نظر مياد و اشک آور تره.
18- در اتاق رو حتما قفل کنيد که جريان هيجان انگيزتر باشه.
19- قبل از خودکشی حتما گريه کنيد . صورتتون اشک آلود باشه.
20- خودتونو براي رفتن به جهنم رفتن آماده کنيد.
حالا جديد ترين و راحت ترين روشهای خودکشی:
برای جنس نر
«استفاده از جوراب»
تخت خواب رو آماده کنيد.
تمام تن و سرتونو ببريد زير پتو .
خيلي آروم نوک انگشتاتونو از زير پتو بيرون بياريد و جوراباتونو ببريد زير پتو .
هيچ راه نفوذی برای هوا نذاريد.
يک ساعت بعد... شما مرديد.
خدا رحمتتون کنه.
برای جنس ماده
« سوء استفاده از موش»
تخت خواب رو مرتب کنيد.
بريد زير پتو.
اتاق حتما کاملا تاريک و ساکت باشه.
حالا چشماتونو ببنديد و فرض کنيد يه موش خوشگل داره روی تنتون راه ميره.
خواهش می‌کنم جيغ نزنيد و بدون سر و صدا از وحشت زياد بميريد.
مرسی...
توی جهنم می‌بينمتون
Cinnamon  Geisha   

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 20:55  توسط نسرین  | 

گذشته را نه پنهان ساز و نه در آن زندگي كن

 

بيشترين سختي هاي زندگي در اينست که ميکوشيم از حقيقت آن بگريزيم

 

آسايش در قالب يک خدمتگزار پيش ميآيد و تبديل به يک ارباب ميشود

 

غرور و خود خواهي نمايندهء شکست و ذلت است هر وقت غرور قيام کرد منتظر شکست فوري باشيم.

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 20:25  توسط نسرین  | 
بعد از تو دیگر شعر گفتن با یاد تو مرا راضی نمی کند دیگر خاطراتت مرا سیری نمی دهد و دیگر خیال با تو بودن آرامم نمی کند من تو را می خواهم خودت را وجودت را که سر شار از غرور و محبت است کسی را می خواهم که دستان پر ز مهرش در سرمایی ترین زمستانهای تنهایی گرما بخش دستانم بود من وجود کسی را خواهانم که سخنانش برف یخ زده دلم را ذوب کرد و در آن چشمه زیستن را روانه ساخت آری !!!!!! من کسی را می طلبم که چگونه زیستن را به من آموخت و چگونه انتخاب کردن را.........

هنگامی که احساس پوچی مرا اسیر خود می ساخت احساس بیهودگی احساس نیستی احساس زنده بودن نه زندگی کردن تو و نگاه های آرامش بخشت روزنی در قلبم باز می کردید نمی دانم آیا چشمانم این ثانیه ها و روز های تلخ و شیرین را بار دیگر خواهد دید؟!! و آیا باز این دوستیها ادامه خواهد یافت؟!!

چشمانم اسیر قفسهای طلایی نگاه تو اند!!!.............

نمی دانم نگاه تو چه طور قفس ها را باز می کندو چشمانم را آزاد؟؟.......آیا چشمانم میلی به جدایی و آزادی خواهند داشت؟!!
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 19:50  توسط نسرین  | 

 دير زماني نيست كه من پاييز را فراموش كرده ام . رنگ لهجه تو مرا به خوش آب و هوا ترين روزگاهران زمين سوق مي دهد . مي داني؟ روزهاي مديدي است كه به انتظار صداقت نشسته ام هر چند كه پاييزي باشد .... يادت هست كه گفتي پاييز را بسيار دروست مي داري ؟ اي ماندگارترين واژه مهرباني ... ماني تنهايي و سكوت شادي آفرين .. اكنون قلب روشن من به شفافترين مرحله خويش نزديك شده است و تنها براي تو مي خواند .. باور كن و دست در دست من بگذار ! من و تو در پيچ يك جاده با گم خواهيم شد ... بيا و دست گرم خود را عاشقانه با دست من يكي كن كه دلم بسيار تنگ است و پاهايم را هوس جاده به التهاب كشانيده است .. دو دست مهربان و دو چشم شيشه اي ... بيا پاييز را با هم تجربه كنيم كه فصل عاشقيست
..............................................
و خيال تو كه طعم علف تازه دل را ميداد

اينك ان فاجعه از يادم رفت

و نياز تن تو كورم كرد

با تو ايكاش نمي خوابيدم

و تماميت مردانگيم را به تو ايكاش نمي بخشيدم

من چه مي دانستم

چه كساني بهتر

از من و تو عاشق تر

اينك ان فاجعه ان لحظه شوم

با تو روي علفي خوابيدم

تو تماميت من بودي ...

با خيال تو من ايكاش نمي خوابيدم

و تماميت مردانگيم را به تو ايكاش نمي بخشيدم

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 19:49  توسط نسرین  | 

ای که تقدیر تو را دور ز من ساخت ،

 سلام
 نامه ای دارم از فاصله ها
 چند شب بود که من خواب تو را می دیدم
 خواب دیدم که فراری شده ای
 
مردم شهر همه در پی تو می گردند

 

  جارچی ها همه جا نام تو را می خوا نند
 پاسبانان همه جا عکس تو را می کوبند 
 در همه کوی وگذر قصه ی تبعید تو بود
 متهم : قاتل گل های سفید
 
جایزه : یک گل رز

 

 و تو می دانی من عاشق گل های رزم
 
 دوست دارم بنویسی به کجا خواهی رفت
 
 مردم شهر چرا در پی تو می گردند 
 
نگرا نت شده ام ، بی جوابم مگذا ر
 
 روی پاکت بنویس
 
 متهم : قاتل گل های سفید

 

 جایزه  : یک گل رز

 

 و تو می دانی من عاشق گل های رزم.

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 18:58  توسط نسرین  | 

تست هوش

مادر مريم شش تا دختر داره به اسمهاي: نينا - نينو - نيني - ناني - نانو

اگه گفتي اسم دختر ششم چيه؟

؟

؟

گفتي  ناني؟

يه بار ديگه سوال رو بخون

اسم دختر ششم مريم هست

 

 بايد خيلي سريع به اين سوال پاسخ بدهيد!

فرض كنيد شما در يك مسابقه دو سرعت شركت كرده ايد

 شما از نفر دوم سبقت ميگيريد

حالا نفر چندم هستيد؟

 ؟

؟

اگر جواب داديد نفر اول اشتباه فكر كرده ايد!

وقتي شما از نفر دوم سبقت بگيريد جاي او را ميگيريد و دوم ميشويد .

حالا سوال دوم

اگه تو همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگيريد نفر چندم ميشويد؟

 ؟

؟

اگه جواب داديد نفر يكي به آخر اشتباه فكر كرده ايد!

شما چطور ميتوانيد از نفر آخر سبقت بگيريد؟؟؟؟؟

خب اگه شما از نفر آخر عقب تر باشيد خود شما نفر آخر هستيد

ميخواهيد از خودتون سبقت بگيريد؟؟؟؟؟؟

 

 اينو بخوني ديگه حتما از تعجب شاخ در مياري!

عدد 1000 رو در نظر بگير

 حالا 40 رو به اون اضافه كن حاصل رو با يه 1000 ديگه جمع كن

 حالا عدد 30 رو به جواب اضافه كن

 يه 1000 ديگه هم اضافه كن حالا  با 20 جمع كن

به حاصل يه 1000 ديگه  اضافه كن و در آخر با 10 جمع بزن

شد چند؟

 نخير 5000اشتباهه جواب 4100 ميشه

باور نداري با ماشين حساب بزن اگه فهميدي مشكل از كجاس به ما هم خبر بده!!!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 18:55  توسط نسرین  | 

زندگی منشوریست که به اندازه هر طیفِ برون آمده از لؤلؤ آن ، رنگ در بطن وجودِ دل انسان آید .

 

 

رنگی از جنس محبت یا عشق ، رنگی از جنس تنفر از رشک .

  

 

زندگی ، کوچه ای بن بست است که اگر خرق کنی دیوارش ، در پس آن دیوار، کوچه ای دیگر  هست.

 

کوچه ای که شاید در کنار جویش کودکی بازیگوش با نوایی پر شور قایق انداخته بر رود خیال ،  ناخدایش گشته.

 

زندگی چون گنجه ، مملو از رخت آویز، که دمادم در آن همه مصداق بر این جمله شوند

 

"که اگر نو به میان آید ، کهنه از یاد رود ".

 

و در آن گنجه هنوز یادگارانی هست  ، هرچند اگر کهنه و فرسوده شدند ، مملو از خاطره های دورند.

 

خاطرات مادر که دمادم تا صبح با نگاهی پر مهر نگران بوده برای فرزند.

 

یادگاران پدر که دمادم پرشور با دلی مالامال ، از محبت  ز سخا ، نگران قوت است ، نگران فردا .

 

و در آن گنجه پر است از هرآن کس که کنار ما بود، و جز از خاطره اش رنگ در اعماق وجودمان  نیست.

 

 

و در این وان افزا روزگاران پی هم میگذرند

 

و دمی پلک زدن میخواهد که برآن خاطره ها پیوندیم .

  

در پناه حق .

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 18:54  توسط نسرین  | 
Dream-land group
 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 18:10  توسط نسرین  | 
خواهم گذاشت این عشق را
 
 
عشق را با مردم بی دردسر خواهم گذاشت
 سردر آغوش گناهی تازه تر خواهم گذاشت
 بی پر و بال از ستبر آسمان خواهم گذشت
در کبود لانه مشتی بال و پر خواهم گذاشت
در به در دنبال یک جو تشنگی خواهم دوید
چشمه را با تشنگان در به در خواهم گذاشت
تا نگویند این جوان بی رد پایی کوچ کرد
دفتری شعرومزاری شعله ور خواهم گذاشت
بی صدا در کلبه متروک جان خواهم سپرد 
مرگ را از رفتن خود بی خبر خواهم گذاشت 

HydroForum® Group


 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 18:3  توسط نسرین  | 
 

اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم
خرده عقلی
سر سوزن شوقي

اهل دانشگاهم پيشه ام گپ زدن است
گاه گاهي مي نويسم تكليف
مي سپارم به شما
تا به يك نمره ناقابل بيست
كه در آن زندانيست
دلتان زنده شود
چه خيالي چه خيالي ميدانم
گپ زدن بيهوده است
خوب ميدانم دانشم بيهوده است
استاد از من پرسيد
چقدر نمره ز من مي خواهي
من از او پرسيدم دل خوش سيري چند

اهل دانشگاهم
قبله ام آموزش
جانمازم جزوه
مشق از پنجره ها ميگيرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است
درسهايم را وقتي مي خوانم
كه خروس مي كشد خميازه
مرغ و ماهي خواب است

خوب يادم هست
مدرسه باغ آزادي بود
درس بي كرنش مي خوانديم
نمره بي خواهش مي آورديم
تا معلم پارازيت مي انداخت
همه غش مي كرديم
كلاس چقدر زيبا بود و معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آنروز
مثل يك بازي بود
كم كمك دور شدم از آنجا
بار خود را بستم
عاقبت رفتم در دانشگاه
به محيط خشن آموزش
و به دانشكده علوم سرايت كردم
رفتم از پله كامپيوتر بالا
چيزها ديدم در دانشگاه
من گدايي ديدم در آخر ترم
در به در مي گشت
يك نمره قبولي مي خواست

من كسي را ديدم
از ديدن يك نمره ده
دم دانشگاه پشتك مي زد
شاعري ديدم
هنگام خطابه
به خرچنگ مي گفت ستاره
و اسيد نيتريك را جاي مي مي نوشيد
همه جا پيدا بود
همه جا را ديدم
بارش اشك از نمره تك
جنگ آموزش با دانشجو
حذف يك درس به فرماندهي كامپيوتر
فتح يك ترم به دست ترميم
قتل يك لبخند در آخر ترم
همه را من ديدم
من در اين دانشگاه در به در و ويرانم
من به يك نمره نا قابل ده خشنودم
من به ليسانس قناعت دارم
من نمي خندم اگر دوست من مي افتد
من نمي خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بكنند
و نمي خندم اگر موي سرم مي ريزد

من در اين دانشگاه
در سراشيب كسالت هستم
خوب مي دانم استاد
كي كوئيز مي گيرد
برگه حذف كجاست
سايت و رايانه آن مال من است
تريا،نقليه و دانشكده از آن من است
ما بدانيم اگر سلف نباشد
همگي مي ميريم
و اگر حذف نباشد
همگي مشروطيم

نپرسيم كه در قيمه چرا گوشت نبود
كار ما نيست شناسايي مسئول غذا
كار ما نيست شناسايي بي نظمي ها
كار ما شايد اينست كه در مركز پانچ
پي اصلاح خطا ها برويم

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 17:58  توسط نسرین  | 

همسايه ام شد خواستم بال و پرم باشد

آن چشمها ايمان چشم کافرم باشد

عاشق شدم اين چندمين بارم نبود اما

می خواستم اين بار بار آخرم باشد

می خواست از او بگذرم اما به او گفتم

يک روز اگر شد از نگاهش بگذرم... باشد

می خواست از من پس بگيرد نامه هايش را

اصرار کردم لااقل انگشترم باشد!!!

می گفت شعری هم نگو ديگر نمی خواهم

حرفی حديثی بعد از اين پشت سرم باشد

يک روز آمد چشمهايم را به من پس داد

تا آتشی روی تن خاکسترم باشد

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 19:45  توسط نسرین  | 
امل و خنگ

... هر چی گریه کردم عمه بهاره قبول نکرد و به زور گوشی رو بهم داد تا با دوست پسرش حرف بزنم. من با ترس و لرز به اون پسره گفتم خونه ما زنگ نزنه و قطع کردم؛ ولی عمه خیلی دعوام کرد. اون میگه من امل هستم و می‌خواهد منو اجتماعی کنه. آخه مامانم اینها همشون چادری‌ان... ولی عمه اینها نه! البته عمه بهاره قبلا مثل ما امل بود ولی وقتی دانشگاه آزاد قبول شد و ابروها و پشت لبش رو برداشت خیلی زرنگ شد.

دیشب که تو کوچه عروسی بود عمه چراغ‌ها رو خاموش کرد و روسری من رو هم کشید و با هم کلی برای عروس دم پنجره دست زدیم و شعر خوندیم. خیلی کیف داشت. باد موهامو تکون می‌داد مثل فیلم‌ها. مامانم نفهمید. اون خیلی چیزها رو نمی‌دونه. حتی نمی‌دونه عمه بهاره عکسای "بد" توی کامپیوترم گذاشته. آخه وقتی خاله نسرین اونا رو دید حالش بد شد و گفت "خاله این عکسا خیلی بدن من حذفشون می‌کنم". من ترسیدم نگاه کنم آخه خاله نسرین میگه اگه آدم وقتی تو سن منه عکس بد ببینه یا کار بد بکنه برای همیشه تو ذهنش می‌مونه و عذاب می‌کشه... من دارم می افتم.
خاله نسرین می‌گه من باید شجاع باشم تا بتونم به عمه بهاره "نه" بگم ولی وقتی موهامو می‌کنم زیر مقنعه عمه یه جوری نگاه می‌کنه و من خجالت می‌کشم. از وقتی بهنوش که از من و نازی بزرگتره "عاشق" شده، من همش می‌ترسم. من خیلی چیزها رو نمی‌فهمم و وقتی بهنوش ما دو تا رو تو خونه نازی گیر میاره و یواشکی برامون حرف می‌زنه همش معنی کلماتی رو که می‌گه ازش می‌پرسم و اون بهم می‌گه "تو چقدر امل و خنگی".
من نمی‌خوام امل و خنگ باشم ولی نمی‌خوام عاشق باشم. آخه از وقتی بهنوش عاشق شده فرخنده خانم، زن آقا مهرداد همسایه‌مون همش گریه می‌کنه و نفرینش می‌کنه. من نمی‌خوام کسی نفرینم کنه... من دارم می افتم...

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 19:44  توسط نسرین  | 

و خيال تو كه طعم علف تازه دل را ميداد

اينك ان فاجعه از يادم رفت

و نياز تن تو كورم كرد

با تو ايكاش نمي خوابيدم

و تماميت مردانگيم را به تو ايكاش نمي بخشيدم

من چه مي دانستم

چه كساني بهتر

از من و تو عاشق تر

اينك ان فاجعه ان لحظه شوم

با تو روي علفي خوابيدم

تو تماميت من بودي ...

با خيال تو من ايكاش نمي خوابيدم

 و تماميت مردانگيم را به تو ايكاش نمي بخشيدم 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 19:23  توسط نسرین  | 

 

 به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر

به بند و دام نگیرند مرغ دانا را

 

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنایان بنوازد آشنا را

 

راز درون پرده ز رندان مست پرس

کاین حال نیست صوفی عالی مقام را

 

محرم راز دل شیدای خود

کس نمی بینم ز خاص و عام را

 

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما

 

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود

زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

 

شادی مجلسیان در قدم و مقدم تست

جای غم باد هر آن دل که نخواهد شادت

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 19:21  توسط نسرین  | 

حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است. مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان ميكرد. حكايت اين است :

مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند. پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند. كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند ، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند. روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند. گر چه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد. شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود ، او همه ي كارگران را گردآورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : (( اين بي انصافي است. چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند. بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند. آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند)).

مرد ثروتمند خنديد و گفت : (( به ديگران كاري نداشته باشيد. آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ ))

كارگران يكصدا گفتند : (( نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است. با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم )).

مرد دارا گفت : (( من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نميشود. من از استغناي خويش مي بخشم. شما نگران اين موضوع نباشيد. شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد. من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم. من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم)).

مسيح گفت : (( بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند. بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند. بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشان مي شود. اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند)).

شما نميدانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه درائي خويش را مي نگرد. او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما. از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد. بايد هم اينگونه باشد. بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است. دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظرها برپا داشته اند. زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نميتوانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 19:11  توسط نسرین  | 

تک درختی در اين بيابانم

خسته و بی پناه و درمانده

 قصه بر گريز غربت را

 باد در شاخسار من خوانده

 اندکی صبر کن پرنده من!

 بالهای تو پيش من مانده

 بالهايت دل منند مرو

 از دلت عشق را که کوچانده ؟!!!

 عاقبت سبز سبز خواهم شد

 ساقه ها از شکوفه پوشانده

 از خزان با تو رخت خواهم بست

 به بهاری که اشک رويانده

 زندگی را دوباره خواهد ديد

 برگهايی که مرگ بوسانده

 صبر کن صبر کن پرنده من!

 بالهای تو پيش من مانده

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 18:39  توسط نسرین  | 
 |+| نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 6:31  توسط نسرین  | 

سكوت را تنها با آوازي شيرين بشكن

 بهتر زندگي كنيم

 بسياري از ما مي‌دانيم كه در برخي از مراحل زندگي از مواردي مي‌ترسيم و اين موضوع را انكار نمي‌كنيم. اما چنانچه متوجه تمامي ترس‌هاي پنهاني كه داريم بشويم؛ متوجه خواهيم شد كه خود ما به ترسهايمان اجازه مي‌دهيم با انواع و اقسام بر زندگي‌مان مسلط شوند.

و چنين تسلطي انرژي و شور و عشق و اشتياق را از زندگي خواهد ربود.

پس اجازه ندهيم كه ترس با سايه فكني بر زندگي، زنداني را بجاي زندگي رقم بزند.

 سالم زندگي كنيم

 لیمو ترش دارای طیف وسیعی از فواید است.

از آنجا که لیمو به شدت ضد ویروس عمل می کند، در سرماخوردگی ها به خوبی می توانید از آن استفاده کنید. برای بهبود سریع ، ترکیب آب لیمو و یک سر انگشت نمک به کار برید. بوی لیمو ، حافظه را تقویت می کند.

 لیمو می تواند میگرن و سر درد را تسکین دهد.

                          HydroForum® Group HydroForum® Group

 |+| نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 6:25  توسط نسرین  | 
 
  بالا