|
زندگی
|
||
خودكشي
اصولا واژه خودکشی به معنی خود کشتنه. يعنی در اين عمل فرد اونقدر خودشو میکشه که ميميره و اين خود کشتن به علت وارد آمدن مصايب و رنجهای فراوان يا بالعکس صورت ميگيره.
به نظر من خودکشی کار چندان جذابی نيست ولی بسيار هيجان انگيزه و به يه بار امتحانش ميارزه. من خودم چند بار امتحانش كردم و با اينکه چند بارش هم مردم ولی همچين بگی نگی بدم نيومد.
و اما...
برخلاف نظر خيليها که میگن خودکشی خيلی راحت و سهله بايد بگم نخيييييييير... اونجوريام نيست. هر کاری قواعد و اصول خاص خودشو داره و خودکشي هم جدا از اين مطلب نيست .
اول از همه اون کسايي که می خوان خودکشی کنن رو دستهبندي ميكنيم:
1-
گذشته را نه پنهان ساز و نه در آن زندگي كن
بيشترين سختي هاي زندگي در اينست که ميکوشيم از حقيقت آن بگريزيم
آسايش در قالب يک خدمتگزار پيش ميآيد و تبديل به يک ارباب ميشود
غرور و خود خواهي نمايندهء شکست و ذلت است هر وقت غرور قيام کرد منتظر شکست فوري باشيم.
ای که تقدیر تو را دور ز من ساخت ،
سلام
نامه ای دارم از فاصله ها
چند شب بود که من خواب تو را می دیدم
خواب دیدم که فراری شده ای
مردم شهر همه در پی تو می گردند
پاسبانان همه جا عکس تو را می کوبند
در همه کوی وگذر قصه ی تبعید تو بود
متهم : قاتل گل های سفید
جایزه : یک گل رز 
دوست دارم بنویسی به کجا خواهی رفت
مردم شهر چرا در پی تو می گردند
نگرا نت شده ام ، بی جوابم مگذا ر
روی پاکت بنویس
متهم : قاتل گل های سفید




تست هوش
مادر مريم شش تا دختر داره به اسمهاي: نينا - نينو - نيني - ناني - نانو
اگه گفتي اسم دختر ششم چيه؟
؟
؟
گفتي ناني؟
يه بار ديگه سوال رو بخون
اسم دختر ششم مريم هست
بايد خيلي سريع به اين سوال پاسخ بدهيد!
فرض كنيد شما در يك مسابقه دو سرعت شركت كرده ايد
شما از نفر دوم سبقت ميگيريد
حالا نفر چندم هستيد؟
؟
؟
اگر جواب داديد نفر اول اشتباه فكر كرده ايد!
وقتي شما از نفر دوم سبقت بگيريد جاي او را ميگيريد و دوم ميشويد .
حالا سوال دوم
اگه تو همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگيريد نفر چندم ميشويد؟
؟
؟
اگه جواب داديد نفر يكي به آخر اشتباه فكر كرده ايد!
شما چطور ميتوانيد از نفر آخر سبقت بگيريد؟؟؟؟؟
خب اگه شما از نفر آخر عقب تر باشيد خود شما نفر آخر هستيد
ميخواهيد از خودتون سبقت بگيريد؟؟؟؟؟؟
اينو بخوني ديگه حتما از تعجب شاخ در مياري!
عدد 1000 رو در نظر بگير
حالا 40 رو به اون اضافه كن حاصل رو با يه 1000 ديگه جمع كن
حالا عدد 30 رو به جواب اضافه كن
يه 1000 ديگه هم اضافه كن حالا با 20 جمع كن
به حاصل يه 1000 ديگه اضافه كن و در آخر با 10 جمع بزن
شد چند؟
نخير 5000اشتباهه جواب 4100 ميشه
باور نداري با ماشين حساب بزن اگه فهميدي مشكل از كجاس به ما هم خبر بده!!!
زندگی منشوریست که به اندازه هر طیفِ برون آمده از لؤلؤ آن ، رنگ در بطن وجودِ دل انسان آید .
رنگی از جنس محبت یا عشق ، رنگی از جنس تنفر از رشک .
زندگی ، کوچه ای بن بست است که اگر خرق کنی دیوارش ، در پس آن دیوار، کوچه ای دیگر هست.
کوچه ای که شاید در کنار جویش کودکی بازیگوش با نوایی پر شور قایق انداخته بر رود خیال ، ناخدایش گشته.
زندگی چون گنجه ، مملو از رخت آویز، که دمادم در آن همه مصداق بر این جمله شوند
"که اگر نو به میان آید ، کهنه از یاد رود ".
و در آن گنجه هنوز یادگارانی هست ، هرچند اگر کهنه و فرسوده شدند ، مملو از خاطره های دورند.
خاطرات مادر که دمادم تا صبح با نگاهی پر مهر نگران بوده برای فرزند.
یادگاران پدر که دمادم پرشور با دلی مالامال ، از محبت ز سخا ، نگران قوت است ، نگران فردا .
و در آن گنجه پر است از هرآن کس که کنار ما بود، و جز از خاطره اش رنگ در اعماق وجودمان نیست.
و در این وان افزا روزگاران پی هم میگذرند
و دمی پلک زدن میخواهد که برآن خاطره ها پیوندیم .

همسايه ام شد خواستم بال و پرم باشد
آن چشمها ايمان چشم کافرم باشد
عاشق شدم اين چندمين بارم نبود اما
می خواستم اين بار بار آخرم باشد
می خواست از او بگذرم اما به او گفتم
يک روز اگر شد از نگاهش بگذرم... باشد
می خواست از من پس بگيرد نامه هايش را
اصرار کردم لااقل انگشترم باشد!!!
می گفت شعری هم نگو ديگر نمی خواهم
حرفی حديثی بعد از اين پشت سرم باشد
يک روز آمد چشمهايم را به من پس داد
تا آتشی روی تن خاکسترم باشد
... هر چی گریه کردم عمه بهاره قبول نکرد و به زور گوشی رو بهم داد تا با دوست پسرش حرف بزنم. من با ترس و لرز به اون پسره گفتم خونه ما زنگ نزنه و قطع کردم؛ ولی عمه خیلی دعوام کرد. اون میگه من امل هستم و میخواهد منو اجتماعی کنه. آخه مامانم اینها همشون چادریان... ولی عمه اینها نه! البته عمه بهاره قبلا مثل ما امل بود ولی وقتی دانشگاه آزاد قبول شد و ابروها و پشت لبش رو برداشت خیلی زرنگ شد.

دیشب که تو کوچه عروسی بود عمه چراغها رو خاموش کرد و روسری من رو هم کشید و با هم کلی برای عروس دم پنجره دست زدیم و شعر خوندیم. خیلی کیف داشت. باد موهامو تکون میداد مثل فیلمها. مامانم نفهمید. اون خیلی چیزها رو نمیدونه. حتی نمیدونه عمه بهاره عکسای "بد" توی کامپیوترم گذاشته. آخه وقتی خاله نسرین اونا رو دید حالش بد شد و گفت "خاله این عکسا خیلی بدن من حذفشون میکنم". من ترسیدم نگاه کنم آخه خاله نسرین میگه اگه آدم وقتی تو سن منه عکس بد ببینه یا کار بد بکنه برای همیشه تو ذهنش میمونه و عذاب میکشه... من دارم می افتم.
خاله نسرین میگه من باید شجاع باشم تا بتونم به عمه بهاره "نه" بگم ولی وقتی موهامو میکنم زیر مقنعه عمه یه جوری نگاه میکنه و من خجالت میکشم. از وقتی بهنوش که از من و نازی بزرگتره "عاشق" شده، من همش میترسم. من خیلی چیزها رو نمیفهمم و وقتی بهنوش ما دو تا رو تو خونه نازی گیر میاره و یواشکی برامون حرف میزنه همش معنی کلماتی رو که میگه ازش میپرسم و اون بهم میگه "تو چقدر امل و خنگی".
من نمیخوام امل و خنگ باشم ولی نمیخوام عاشق باشم. آخه از وقتی بهنوش عاشق شده فرخنده خانم، زن آقا مهرداد همسایهمون همش گریه میکنه و نفرینش میکنه. من نمیخوام کسی نفرینم کنه... من دارم می افتم...
و خيال تو كه طعم علف تازه دل را ميداد
اينك ان فاجعه از يادم رفت
و نياز تن تو كورم كرد
با تو ايكاش نمي خوابيدم
و تماميت مردانگيم را به تو ايكاش نمي بخشيدم
من چه مي دانستم
چه كساني بهتر
از من و تو عاشق تر
اينك ان فاجعه ان لحظه شوم
با تو روي علفي خوابيدم
تو تماميت من بودي ...
با خيال تو من ايكاش نمي خوابيدم
و تماميت مردانگيم را به تو ايكاش نمي بخشيدم
به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر
به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایان بنوازد آشنا را
راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست صوفی عالی مقام را
محرم راز دل شیدای خود
کس نمی بینم ز خاص و عام را
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم تست
جای غم باد هر آن دل که نخواهد شادت
حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است. مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان ميكرد. حكايت اين است :
مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند. پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند. كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند ، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند. روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند. گر چه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد. شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود ، او همه ي كارگران را گردآورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : (( اين بي انصافي است. چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند. بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند. آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند)).
مرد ثروتمند خنديد و گفت : (( به ديگران كاري نداشته باشيد. آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ ))
كارگران يكصدا گفتند : (( نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است. با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم )).
مرد دارا گفت : (( من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نميشود. من از استغناي خويش مي بخشم. شما نگران اين موضوع نباشيد. شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد. من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم. من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم)).
مسيح گفت : (( بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند. بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند. بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشان مي شود. اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند)).
شما نميدانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه درائي خويش را مي نگرد. او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما. از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد. بايد هم اينگونه باشد. بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است. دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظرها برپا داشته اند. زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نميتوانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند.
تک درختی در اين بيابانم
خسته و بی پناه و درمانده
قصه بر گريز غربت را
باد در شاخسار من خوانده
اندکی صبر کن پرنده من!
بالهای تو پيش من مانده
بالهايت دل منند مرو
از دلت عشق را که کوچانده ؟!!!
عاقبت سبز سبز خواهم شد
ساقه ها از شکوفه پوشانده
از خزان با تو رخت خواهم بست
به بهاری که اشک رويانده
زندگی را دوباره خواهد ديد
برگهايی که مرگ بوسانده
صبر کن صبر کن پرنده من!
بالهای تو پيش من مانده
سكوت را تنها با آوازي شيرين بشكن
و چنين تسلطي انرژي و شور و عشق و اشتياق را از زندگي خواهد ربود.
پس اجازه ندهيم كه ترس با سايه فكني بر زندگي، زنداني را بجاي زندگي رقم بزند.
لیمو ترش دارای طیف وسیعی از فواید است.
از آنجا که لیمو به شدت ضد ویروس عمل می کند، در سرماخوردگی ها به خوبی می توانید از آن استفاده کنید. برای بهبود سریع ، ترکیب آب لیمو و یک سر انگشت نمک به کار برید. بوی لیمو ، حافظه را تقویت می کند.
لیمو می تواند میگرن و سر درد را تسکین دهد.

|
|