|
زندگی
|
||
از کسایی که خودشونو آدم می دونن ولی نیستن بدم می یاد چون زندگی بقیه رو هم به آتیش می کشن
با این کارسر ووضع هنوز هم انتظار لطف خداوند را دارند.

آیا آنها خدای ما را هم می شناسند.وفقط از خدای خودشان کمک می خواهند.
بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم ...
نه درودی ، نه پيامی ، نه نشانی
ره خود گيرم و ره بر تو گشايم
زان که ديگر نه تو آنی ، نه تو آنی.
*يه روز چند تا رفيق ميخواستن برن گردش ، تهرانيه ميگه ماشينش با من ، رشتی ميگه نهارش هم با من ، شيرازيه هم ميگه تخمه و چای هم با من ، اصفهانيه ميگه پس حالا که
همتون يه چيز ميارين منم داداشم را ميارم
..... در حالی که قدم هایم سست و سست تر می شد، به درخت نزدیک شدم .
دیدم که قامتی خمیده و پشت به من، به درخت تکیه زده در حالی که شاخه ی گندمی بر روی لبانش در حال تکان خوردن بود
.جولو تر آمدم . در حالی که هر لحظه آن صورت برایم آشکار تر می شد از ترس چشمانم را بستم . می ترسیدم هنگام کامل شدن چهره ، آن فرد تو نباشی و یا آنقدر تغییر کرده باشی که
....بعد از چند قدم ، دقیقا با همان چشمان بسته ام در مقابلت قرار گرفتم
.که ناگهان تو گفتی : سلام. اومدی؟؟
آن وقت بود که دلم لرزید و فهمیدم که تویی
.باورم نمی شد.هم چنان که چشمانم بسته بود . با نفس های تندم گفتم : سلام،
آره اومدم
._ چرا چشماتو باز نمی کنی؟ یعنی اینقدر برات غیر قابل تحمل شدم؟؟
_ نه! می ترسم!
_از چی؟؟
_ از این که .... و چشمام رو باز کردم .
وقتی دیدمت با زانوانم بر روی زمین نشستم درست مقابلت
.تو بودی! خودت! اصلا باورم نمی شد.امّا گذر زمان چقدر تو را خسته کرده بود
!!امّا هنوز چشمانت برق می زد. برق ِ عشق! و این برایم یه دنیا زیبایی بود
.نزدیک تر آمدم در حالی که چشمانم غرق اشک بود و چشمان تو هم قرمز و خسته بود
.و آنگاه بود که باز هم بودن در آغوشت را تجربه کردم
.بوی غربت و دلتنگی می دادی و بوی سالیانی که رنج کشیده بودی و بوی همان عشق قدیمی که بینمان بود
.آری ! بالاخره به تو رسیدم
.دیگر از آن شبهای دلتنگی خبری نبود
.دستانت همان آرامشی را به من می داد که در انتظارش بودم و من چقدر خوشحالم ای معشوق خسته
.من دیگر تنها نیستم و همین طور درختمان
!!و آن گاه که در میان بوسه هایت غرق بودم به تو گفتم که
:چقدر دوستت دارم
.دعاي خير پدر
مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد .
بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ، كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود ، يافت .
با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال و دارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟
كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد .
سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .
هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .
چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي اينكه به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟؟؟!!!
*زندگی مثل رانندگی کردن است .اگر برگردی تا پشت یسرت را ببینی حتما تصادف می کنی .
*گل نیلوفر آبی از گل ولای سر بیرون می آورد.
*آنچه هستید شمارا بهتر معرفی می کند تا آنچه را که می خواهید بگویید.
*کسی که به امید شانس زنده است سالها پیش مرده است.
خدا هر کسی را که مثل من خوب باشه دوست داره،اما هر کسی را که مثل تو بد باشه دوست نداره.
اما من تو را با همه بدی ات دوست دارم . چون دلم برات می سوزه وقتی می بینم هیچ کس تور و دوست نداره.!
غریبه آشنا...
پیش از این تو را در این دنیای فانی ندیده بودم...
وقتی نگاهت را دیدم
آشنا بودی...
نمی دانم... شاید
هزاران سال، پیش از این
من و تو، هر دو در یک سرزمین رؤیایی با هم زندگی کردیم...
شاید... شاید همان روزهایی که غم، تمام وجودم را فراگرفته بود،
تو بودی که با لبخندی زیبا، شادی را به من هدیه دادی
نمی دانم... گمانی می گوید
آن روز که خار گلی، انگشتم را زخمی کرده بود،
تو بودی که مرهم شفابخش عشق را بر انگشت خون آلود من نهادی..
وقتی از چشمان تیره ابر اندوه، باران غم می بارید
تو چتر مهربانی را آهسته بر سرم باز کردی
یادم هست وقتی عاشق عاشق شدن گشتم
تو گفتی عاشق نور و امید و روشنی باشم
چه سرزمین زیبایی بود، چه روزها و لحظات خاطره انگیزی داشتیم...کاش هیچگاه ما را از آن سرزمین رؤیایی به این دنیای بی وفا تبعید نمی کردند...
مهربانم...
پیش از این تو را در این دنیای فانی ندیده بودم...
اما، تو را آن روز، من دیدم...
و بعد از آن، تو را در آبی دریا، تو را در خنده خورشید
تو را در گریه های ابر، تو را در جاری هر رود
تو را در لابه لای شب بوها
تو را در لحظه های شاد و غمناکم
...
تو را هر لحظه من می بینم
و تا جایی که در من یک نفس باقی است
و حتی بعد از آن هم، من، تو را هر لحظه خواهم دید...
بیا تا بدانم برایت عزیزم بیا تا نبارم واشکی نریزم
اگر شوق دیدن برای تو مرده نظر کن به حال من دل سپرده
منی که دلت را به دنیا ندادم
منی که همیشه به یاد تو شادم تو رفتی وبی تو بهاری ندارم
بیا زندگی را بنا کن،بهارم
گرفتار سکوتی سرد وسنگینند وچشمانم
که تا دیروز به عشقت می درخشیدند نمی دانی چه غمگینند
چراغ روشن شب بود برایم چشمهای تو
نمی دانم چه خواهد شد پر از دلشوره ام
بی تاب ودلگیرم
کجا ماندی که من بی تو،هزاران بار .در هر لحضه می میرم......
|
|