تبليغاتX
زندگی
 
زندگی
 
 
 
يكي از دوستان ناراحت شده اند كه من نوشته ام از زابل راحت شدم وحالا افتادم خاش بعد هم فرمودند كه خيلي دلم هم بخواد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اول اينكه من منظورم اين بود كه فكر مي كردم بدترين جاي دنيا زابل است (البته هنوز هم سر حرفم هستم) ولي در مورد خاش اوني نيود كه من فكر مي كردم ۲ ماه تلاش براي اومدن به همچين جايي!!!!!!!!!!!!!

توي زابل لااقل يه آلاچيق داشتيم بعداز ظهرها توش جمع بشيم يه پارك شهر داشتيم يا يعقوب ليثي داشتيم وچون همه بچه ها دانشجو بودند دور هم خيلي بهتر بود ولي اينجا چي ،، جرات نمي كني پاتو بذاري بيرون چه با لباس بلوچي چه با لباس فارسي اينگار روي پيشونيت نوشته شده مال اين شهر نيستي!!!!!!!!!!!!! از موتوريهاش كه ديگه نگو من توي اين ۳ ماه فقط ۳ بار اومدم بيرون چون جايي نداره برايب بيرون رفتن بعد هم چرا ناراحت مي شيد مگه حقيقت ناراحتي داره !!!!!!!!!!!!من نمي دونم شماها به چيتون اينقدر مي نازيد !!!!!!!!!!!!

به مسلمونيتون (جسارت نشه  همه رو نمي گم) توي اين ماه مبارك كه بايد همه چيز ارزان بشه تا هيچ فقيري گشنه نباشه لباس ها ارزون بشه تا هيچ بينوايي شب عيد ؟( عيد به اين بزرگي ) بي لباس نباشه همه چيزو احتكار مي كنيد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! كپسول گاز قعطي مي شه خيار مي شه كيلويي ۱۰۰۰ !!!!!!!!!!!!!!!!! بازم بگم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد هم اسم خودشونو مسلمون گذاشتن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اين تنها شهريه كه من اين چيزا رو توش مي بينم حتي زابل هم اينطور نبوده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مي خوام بدونم هنوزم نظرتون اينه كه من بايد از خدام باشه كه اينجام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اگر كس ديگري غير از من اينجا مي آمد كه بستگاني نداشت خدا بايد خودش بهش رحم مي كرد!!!!!!!!!!!!!!

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 11:12  توسط نسرین  | 
Senmons in Stones
William Shakespeare
 
  
And this our life, exempt from public haunt,
Finds tongues in trees, books in running brooks,
Sermons in stons, and food in every thing.
 
 
جهان ِ سخنگو
 
ويليام شكسپير
 
 
اگر از غوغاي عالم و اشتغالات ِ زندگي دمي فارغ شويم
درختان را به هزار زبان سخنگو مي يابيم
در جويبارها كتاب مي خوانيم
و سنگ ِ موعظه مي شنويم
و گوهر ِ نيكي را در هر چيز مي بينيم.
 
 
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- -
Contentment
William Shakespeare
 
 
My crown is in my heart, not on my head;
Not deck'd with diamonds and Indian stones,
Nor to be seen: my crown is called content;
A crown it is that seldom kings enjoy.
 
تاج ِ خرسندي
ويليام شكسپير
 
 
تاج من بر سرم نيست
تاج ِ من بر قلب ِ من جاي دارد
كه الماس و فيروزه آن را نياراسته
و از ديده ها پنهان است
 
تاج ِ من، خرسندي ِ من است
كه به ندرت پادشاهي را از آن بهره داده اند.
 
------------ --------- --------- --------- --------- ---
 
Vainity of Glory
William Shakespeare
 
 
 

Glory is like a circle in the water
Which never creaseth to enlarge itself
Till by broad spreading it disperse to nought
 
 
شكوه ِ دنيوي
 
ويليام شكسپير
 
 
شكوه ِ دنيا همچون دايره ايست بر روي آب
كه هر زمان بر پهناي خود مي افزايد
و در منتهاي وسعت هيچ مي شود.
 
------------ --------- --------- --------- --------- ---
 
The Food of Love
William Shakespeare
 
 
If music be the food if love
Then play on
 
 
غذاي عاشق
ويليام شكسپير
 
اگر موسيقي غذاي عشق است،
پس بنوازيد.
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 13:14  توسط نسرین  | 

چرا زنها دارای وجدان نیستند؟
به این دلیل که ناقص الخلقه اند


چرا اصولا
زنها احتیاجی به روانکاوی ندارند؟
زیرا روانکاوی در مورد پیچیدگی هاست نه لودگی ها 


تفاوت
خانم هابا آگهی های بازرگانی چیست؟
آگهی های بازرگانی را برا 60 ثانیه می شود تحمل کرد ولی خانم ها را نه


تفریح کنار دریای 
خانم ها چیست؟
ضد آفتاب با 
spf 25 خارجی میزنن

به یک 
زن با  مغز چه می گویند؟
عجیب الخلقه


خدا بعد از خلق 
زن ها چه گفت؟
هیچوقت خودم رو نمی بخشم


در دنیا به یک 
خانم باهوش و با استعداد چه می گویند؟
آدم فضایی


فاجعه چیست؟
صد و چهل و چهار
 زن در يک اتاق

برای خوردن پاپ كُرن به چند 
زن نیاز است؟
دو تا، یک نفر میخوره یکی هم نمیخوره فقط نیگا میکنه


خانم ها لباس هایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟
میدن آقایون براشون انجام بده چون بلد نیستن"


تنها یک 
زن می تواند به اندازه 588699175 آقا به تنهایی و بدون حرکت دست در کمترین زمان ممکن پر حرفی کنه 

شما به 
زنی که همه چیز دارد چه می دهید؟
مردی که همه اونا رو ازش بگیره


چرا 
زنها در تمام زندگی خود با بحران مواجه نمی شوند؟
زیرا مامانم اینا و بابام اینا نمیذارن


آینده نگری یک 
زن چگونه مشخص می شود؟
رژ گونه
Nivea نخرد وتولید ملی خرید کند

شباهت یک 
همسر جدید با یک هاپوي جدید در چیست؟
هردوتاشون فقط به درد بعضی وقت ها می خورن


ضخیم ترین کتاب دنیا چه نام دارد؟
زنان پر حرف

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 13:12  توسط نسرین  | 
چرا مردها دارای وجدان پاکی هستند؟
به این دلیل که هیچ گاه از آن استفاده نمی کنند


چرا روانکاوی مردها خیلی سریع تر نسبت به خانم ها انجام می پذیرد؟
زیرا هنگامیکه زمان بازگشت به دوران کودکی فرا می رسد، مردها همان جا قرار دارند


شباهت آقایون با آگهی های بازرگانی چیست؟
شما نمی توانید یک کلمه از حرف های آنها را باور کنید و هیچ چیز برای زمانی بیش از 60 ثانیه دوام نمی آورد


ورزش کنار دریای آقایون چیست؟
هر موقع خانمی را می بینند شکم هایشان را تو می دهند


به یک مرد با نصف مغز چه می گویند؟
با استعداد


خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟
من می تونم کارمو بهتر از این انجام بدم


در آمریکا به یک مرد باهوش و با استعداد چه می گویند؟
توریست


یک وضعيت غير قابل كنترل چیست؟
صد و چهل و چهار مرد در يک اتاق


برای درست کردن پاپ كُرن به چند مرد نیاز است؟
سه تا، یک نفر ماهیتابه را بر روی گاز نگه میدارد و دو نفر دیگر گاز را تکان می دهند تا گرما به تمام سطح ماهیتابه برسد


آقایون لباس هایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟
"کثیف" و " کثیف اما قابل پوشیدن"


تنها یک مرد می تواند یک ماشین ارزان قیمت 2 ميليون توماني بخرد و
یک سیستم صوتی 4 ميليون توماني بر روی آن نصب کند


شما به مردی که همه چیز دارد چه می دهید؟
زنی که به او نشان دهد چگونه می تواند از آنها استفاده کند


چرا مردان تنها در نیمی از زندگی خود با بحران مواجه هستند؟
زیرا آنها در تمام طول زندگی خود در دوران نوجوانی به سر می برند


آینده نگری یک مرد چگونه مشخص می شود؟
به جای یک بطری 2 بطری مشروب بخرد


فرق یک شوهر جدید با یک هاپوي جدید در چیست؟
بعد از یک سال هاپو هنوز هم از دیدن شما به هیجان می آید


نازکترین کتاب دنیا چه نام دارد؟
چیزهایی که مردان در مورد زنان می دانند
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 13:10  توسط نسرین  | 
دیگه زابل نیستم  فکر می کردم این یعنی ازادی ولی نه مثل اینکه

قسمت نیست ما راحت بشم از چاله در اومدیم توی چاه افتادیم فکر  

نمی کردم خاش اینقدر بد باشه ولی خوب حالا که اومدم می مونم

زابل تونستم تحمل کنم پس از پسه اینم بر می یام

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 17:28  توسط نسرین  | 
چند كلمه از بزرگان در مورد زن

 
- يك زن چيزي جز شوهرش نمي خواهد ولي وقتي كه به او رسيد همه
 
چيز ميخواهد.

- زنان به خوبي مردان ميتوانند اسرار را حفظ كنند ولي به يكديگر مي
 
گويند تا در حفظ آن شريك باشند.( فئودور داستايوسكي )

- زنها مثل ماهي هستند. بدست آوردن آنها آسان و نگهداشتن آنها مشكل است. (ولتر)

- زن اگر موافق باشد رحمت الهي است والا بلاي آسماني. (روشني )

- اختلاف زن و مرد در اين است كه مردان هميشه آينده را مي نگرنند
 
و زنان گذشته را بخاطر مي آورند.

- زن مخلوقي است كه عميق تر ميبيند و مرد مخلوقي است كه دورتر را
 
ميبيند.عالم براي مرد يك قلب است و قلب براي زن عالمي است.
 
( گرابه )
- زنهايي كه سر پيري مقدس و مؤمن ميشوند چيزي را به خدا تقديم مي
 
كنند كه از بخشيدن آن به شيطان شرم دارند.

- زبان زن به منزله شمشير اوست.هميشه آن را بكار ميبرند تا زنگ
 
نزند .

- چنين است طبيعت زن: دوستت ندارد تا دوستش داري و چو دوستش
 
نداري دوستت دارد. (ميگوئل بوفلر )

- شاهراه موفقيت پر است از زنهايي كه شوهران خويش را به پيش
 
ميبرند.( توماس دوار )

- زن گردنبند است.دقت كن چه چيزي را به گردن ميآويزي. (امام جعفر
 
صاذق )

- مردان آفريننده كارهاي بزرگند و زنان بوجود آورنده مردان. (رومن
 
رولان )

- دو چيز را دوست دارم و نميخواهم آني از آن منفك شوم.زن و عطر
 
را. حضرت محمد (ص)

- زنها هرگز نميگويند ترا دوست دارم ولي وقتي از تو پرسيدند مرا
 
دوست داري بدان كه درون آنها جاي گرفتهاي.( رو شفوكو)

- من زني را كه از خانه براي شكايت از شوهرش بيرون ميآيد دشمن
 
دارم حضرت محمد (ص)

- آسياب و ساعت و زن هميشه نيازمند تعمير هستند. (پروربس )

- نه گفتن زن به معني پاسخ منفي نيست. (اس - پي - سيدني)

- زنان اميال خود را بهتر از مردان پنهان مي كنند.اما مردان بهتر از
 
زنان اميال خود را كنترل مي كنند. (ريچارد استل )

- به قول قديمي ها : زن بلاست ولي هيچ خونه اي بي بلا نباش
 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 18:23  توسط نسرین  | 
سپاس خداوندي را كه همه چيزم از اوست

 
پروردگارا ، مهربانم را به تو مي سپارم كه حفظش گرداني
خدايا براي اين احساس و براي اين اشتياق كه همچون كودكي نوپا در من جوانه زده تورا سپاس مي گويم
تو را كه به من زندگي دوباره بخشيدي
تو را كه به من هر لحظه اميد مي بخشي
تورا كه هدفم را در جهت درست پيش مي راني
اي خداي من براي تمامي اينها سپاس مي گويمت
براي انگشتاني كه قدرت نوشتن ذره اي از عشق تو را داراست سپاس خدايا
سپاس خدايا براي دلي كه از لطف تو هنوز گرم است و مي تپد
سپاس خدايا براي لطف ديگران به من كه گاهي واقعاً شايسته آن نيستم
اي خدا اگر من گاهي بر ديگران خشم مي كنم مرا عفو كن و فرصتي به من ده تا در موردشان بينديشم و صبري ده تا  كنترلش كنم
پروردگارا در اين عصري كه اين همه مهرباني در هوا معلق مانده و هيچ كس از آن بهرمند نيست ياريم كن تا مهرباني من به هر آنكه مي خواهم برسد
سپاس خدايا براي آنكه دلم هميشه با توست و از تو ياري مي جويد
سپاس خدايا
 
 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 18:20  توسط نسرین  | 
به نام وداع !
 
باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته
باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد
آري ...
من ...
با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم !
نازنينم !
غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد
سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده
كوركورانه زيستن را خوب آموختم !
توان نوشتن ندارم
واژه هايم گرد و غبار گرفته
من !
باور كن كه باورت كردم ...
باور كن كه بي تو بي باور شده ام !
من !
زندگيم را تمام كردم
حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد !
حس مي كنم ...
هواي اينجا سرد و سنگين است
نازنينم !
ديگر نگو خداحافظ !
     اگر مي روي بدون وداع برو ...
گله اي نيست !
 
ببين !
نقاشي عشق مي كشم و
 
گم شدن در نگاه تو كه آرامش مي دهد
نبض سكوت حرفي براي گفتن دارد ! 
 
ببين !
دستانم را ببين
چشمان ترم را ببين
ببين سكوتم چه حرفهايي را تحمل مي كند !
به خاطر تو ...
نامت را هر روز زمزمه مي كنم
مبادا يادم رود
كه روزي ... زماني ... عاشقت بودم !
آري ... عاشق
خيال نكن ديوانه شدم ...
اگر اين ديوانگي ست من عاشق اين ديوانگيم ! 
 
نازنينم !
ما محكوميم... محكوم به زندگي !
و شايد محكوم به مرگ!!! 
 
سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم
 
 رفته ای اینک اما
 باز برمی گردی؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد...
 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 17:38  توسط نسرین  | 
من از سکوت می ترسم
 
از تکرار واژه های بی کلمه........
 
از دوری واژه ها با ذهن.....
 
من از هر چه مرا منتظر می گذارد می ترسم.....
 من از زابل متنفرم
خداوندا خودت منو از اینجا نجات بده
 
 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 17:28  توسط نسرین  | 
با توام ای سهراب ، ای به پاکی چون آب
 
یادته گفتی بهم :
 
تا شقایق هست زندگی باید کرد
 
نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مُرد
 
دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد
 
یادته گفتی بهم
 
اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا   
 
که مبادا ترکی بردارد چینی نازک تنهایی تو
 
اومدم آهسته
 
نرم تر از پر قو
 
خسته از دوری راه     خسته و چشم براه
 
یادته گفتی بهم
 
عاشقی یعنی دچار
 
فکر کنم شدم دچار
 
تو خودت گفتی
 
چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا بشه
 
آره    تنها باشه
 
یار غم ها باشه
 
یادته می گفتی
 
گاه گاهی قفسی می سازم ، می فروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی است دل تنهائیمان تازه شود
 
دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه
 
صاحب یک نفسه
 
نیست که تازگی بده ، این دل تنهائی من
 
پس کجاست اون قفس شقایقت ، منو با خودت ببر با قایقت
 
راستی می گفتی
 
کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود
 
آره کاشکی دلشون شیدا بود
 
من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب
 
تو خودت گفتی بهم
 
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است
 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 17:27  توسط نسرین  | 
مرشد میگوید :
از تمامی موهبتهایی که خداوند امروز به تو ارزانی داشته است بهره مند شو . موهبت را نمیتوان ذخیره کرد .خزانه ای که بتوان در آن جا موهبت ها را برای روز مبادا انباشته کرد وجود ندارد .اگر از آنها بهره نگیری برای همیشه از دست می روند .
خداوند می داند که اگر به زندگی ما پا بگذارد هنرمندان خلاقی میشویم یک روز به ما گل میدهد که تندیس بسازیم .روز دیگر قلم مو و بوم میدهد . ما هرگز قلم مو را روی گل و گل را روی بوم به کار نمی بریم .هر روز معجزه خاص خود را دارد .موهبتهای امروز را بپذیریم و به کار ببندیم. فردا موهبتهای دیگری در انتظارمان خواهد بود.
دوستان ترانه ایی سلام امیدوارم از متن هایی که می فرستم خوشتون بیاد شاد باشید وبا لبخندی به عزیزان خود آنها را نیز شاد کنید

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 17:14  توسط نسرین  | 
عشق از ديدگاه انسانهاي برجسته:
 
وين داير: عشق خود را نثار كساني كنيد كه با شما در تعارض و تخاصمند. عشق ورزيدن به كساني كه شيرين و نازنين و دوست داشتني اند كار آساني است. براي اينكه عمق عشق را در قلب خود تجربه كنيد ببينيد كه چقدر آنان را كه تحملشان برايتان دشوار است، دوست داريد.
 
كاترين پاندر: عشق از آن رو در دل شما به وديعه گذاشته نشده تا همانجا بماند. مادامي كه عشق را به ديگران نبخشاييد، عشق نيست.
 
 
 
 
هنري دراموند: امتحان نهايي دين، دينداري نيست، محبت است. در زندگي به پس كه مي نگريد مي بينيد لحظه هاييكه به راستي زندگي كرده ايد، لحظه هايي هستند كه با عشق و محبت دست به كاري زده ايد.
 
ديپاك چوپرا: همه انسانها مي بايست كشف كنند كه «عشق» نيز همانند جاذبه زمين واقعي است و اينكه هر روز و هر ساعت و هر دقيقه عاشق شدن خيالي شاعرانه نيست بلكه حالت طبيعي بشر است.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 16:50  توسط نسرین  | 
 
ارزش هر کس به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد.
 
اگر پیاده هم شده است سفر کن در ماندن می پوسی"هجرت"کلمه بزرگی در تاریخ "شدن"انسان ها و تمدن هاست.
 
هر کس نه بدان گونه است که هست احساسش می کنند.بدان گونه که احساسش می کنند هست.
 
مهربانی جاده ای است که هر چه پیشتر روند خطرناک تر می گردد.
 
کسی می تواند در راه عشق بمیرد که پیش از آن زندگی در پیش چشم های وی مرده باشد.
 
کجایند شاهان و شاهزادگان!که اگر از لذتهایی که در اقلیم بی مرز تنهایی مان می بریم برای به دست آوردنش شمشیر می کشیدند!
 
لطف و زیبایی گل زیر انگشتان تشریح می پژمرد.آه که عقل این را نمی فهمد.
 
تا این کاخهای ظلم و ستم این چنین پا برجاست سخن عاشقی و سرمستی از من و تو نگار من بی معناست.
 
هر واقعیتی حقیقت نیست.
 
عشق مامور تن است ودوست داشتن پیغمبر روح.
 
خدایا به من توفیق عشق بی هوس- تنهایی در انبوه جمعیت-دوست داشتن بدان آنکه دوست بداند عطا کن.
 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 16:48  توسط نسرین  | 
گناه من چه بود که این گونه غمهایم را باید در چشمان حبس می کردم
 
 
وفریادم  فقط سکوت غمم بود!
 از زابل متنفرم
 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 16:47  توسط نسرین  | 
روزی از میکل آنژ پرسیدند که چگونه است که می تواند چنین آثار زیبایی خلق کند 
مجسمه ساز پاسخ داد: بسیار سا ده است وقتی من به قطعه مرمری نگاه میکنم مجسمه ای درون آن می بینم تنها کاری که باید بکنم این است که آنچه را به مجسمه تعلق ندارد دور کنم
مرشد می گوید: هر یک از ما مقرر به خلق اثری هنری است این نقطه مرکزی حیات ماست و هر قدر هم بکوشیم که خود را فریب دهیم می دانیم که آن کار چقدر در شادمانی ما موثر است غالبا آن کار هنری زیر لایه ای از سالها ترس و احساس گناه و بی تصمیمی مدفون شده است اما اگر تصمیم به زدودن آنچه به آن کار هنری تعلق ندارد بگیریم و در قابلیت های خود شک نداشته باشیم می توانیم در ماموریتی که افسانه شخصی ماست پیش برویم و این تنها راه زیستن افتخار آمیز است
هر یک از ما باید همیشه به یاد داشته باشیم افرادی منحصر به فرد هستیم و در عالم وظیفه ایی خاص خودمان داری
 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 16:47  توسط نسرین  | 
سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک
 
کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک
 
بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان
 
يک بليط خريده اند. يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما
سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت:
 
صبر کن تا نشانت بدهيم.
 
همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين
 
شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در
 
را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را
کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت
 
باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه
 
کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين
 
نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است.
 
بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار
 
ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي
 
خودشان پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر
 
آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه
 
ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي
خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

 سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند

توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها

و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها

از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط،

لطفا!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 16:20  توسط نسرین  | 
سازنده ترين کلمه((گذشت)) است...آن را تمرين کن.
 
پرمعنی ترين کلمه((ما)) است...آن را به کار بر.
 
عميق ترين کلمه((عشق)) است...به آن ارج بده.
 
بی رحم ترين کلمه(( تنفر)) است...با آن بازی نکن.
 
خودخواهانه ترين کلمه((من)) است...از آن حذر کن.
 
نا پايدارترين کلمه((خشم)) است...آن را فرو بر.
 
بازدارنده ترين کلمه((ترس)) است...با آن مقابله کن.
 
با نشاط ترين کلمه ((کار)) است...به آن بپرداز.
 
پوچ ترين کلمه((طمع)) است...آن را بکش.
 
سازنده ترين کلمه((صبر)) است...برای داشتنش دعا کن.
 
روشن ترين کلمه((اميد)) است...به آن اميدوار باش.
 
ضعيف ترين کلمه((حسرت)) است...آن را نخور.
 
تواناترين کلمه((دانش)) است...آن را فرا گير.
 
محکم ترين کلمه ((پشتکار)) است...آن را داشته باش.
 
سمی ترين کلمه((شانس)) است...به اميد آن نباش.
 
لطيف ترين کلمه((لبخند)) است...آن را حفظ کن.
 
ضروری ترين کلمه((تفاهم)) است...آن را ايجاد کن.
 
سالم ترين کلمه((سلامتی)) است...به آن اهميت بده.
 
اصلی ترين کلمه((اعتماد)) است...به آن اعتماد کن.
 
دوستانه ترين کلمه((رفاقت)) است...از آن سو استفاده نکن.
 
زيباترين کلمه((راستی)) است...با آن روراست باش.
 
زشت ترين کلمه((تمسخر)) است... دوست داری با تو چنين شود؟؟
 
موقر ترين کلمه((احترام)) است...برايش ارزش قايل شو.
 
آرامترين کلمه((آرامش)) است...به آن برس.
 
عاقلانه ترين کلمه((احتياط )) است...حواست را جمع کن.
 
دست و پا گير ترين کلمه((محدوديت)) است...اجازه نده مانع پيشرفتت شود.
 
سخت ترين کلمه ((غير ممکن)) است...وجود ندارد.
 
مخرب ترين کلمه((شتابزدگی)) است...مواظب پلهای پشت سرت باش.
 
تاريک ترين کلمه((نادانی)) است...آن را با نور علم روشن کن.
 
کشنده ترين کلمه((اضطراب)) است...آن را ناديده بگير.
 
صبور ترين کلمه((انتظار)) است...منتظرش بمان.
 
با ارزش ترين کلمه((بخشش)) است...سعی خود را بکن.
 
قشنگ ترين کلمه((خوشرويی)) است...راز زيبايی در آن نهفته است.
 
رسا ترين کلمه((وفاداری)) است...بدان که جمع هميشه بهتر از يک فرد بودن است.
 
محرک ترين کلمه((هدفمندی)) است...زندگی بدون آن پوچ است.
 
و هدفمند ترين کلمه((موفقيت)) است...پس پيش به سوی آن.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 10:51  توسط نسرین  | 

خداوندا ، خداوندا تو هم يکبار عاشق شو
و بر گير از لب ميگون ياري بوس اشک آلود
تو هم در انتظار دلبري با ترس و لرز و بيم
سر آن کوچه يک ساعت بمان غمناک و اشک آلود
که از درد من و راز درون من خبر گردي

تو هم چون من به رسوايي ميان ده سمر گردي
وفا داري کن و جور و جفايش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستي تو جمله او گردد
و بعد در آغوش رقيبي مست و بي پروا
تماشا کن که تا بهتر بداني حالت مارا
خداوندا تو هرگز نامه معشوقه اي خواندي
که بنويسد تويي دينم تويي جسمم تويي جانم


ولي فردا همان فردا که آغاز جدايي هاست
بگويد کن فراموشم نميخواهم پشيمانم
و تو مانند مرغ نيم بسمل پر زني بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پيکر افلاک
خداوندا ، تو يک شب تيشه مردانگي بردار
و از ريشه بر افکن اين درخت عشق و مستي را
و خواهي ديد با محو کلام دوستت دارم

 تو خواهي داد بر باد فنا بنياد هستي را
وز آن پس هر دلي را کردي از عشق بتي دلشاد
به درس وفا هم در کنار عشق خواهي داد

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 18:37  توسط نسرین  | 
نکته های زندگی
· آنچه جذاب است سهولت نيست، دشواري هم نيست، بلكه دشواري رسيدن به سهولت است
· وقتي توبيخ را با تمجيد پايان مي دهيد، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر مي كنند، نه رفتار و عملكرد شما
· سخت كوشي هرگز كسي را نكشته است، نگراني از آن است كه انسان را از بين مي برد
· اگر همان كاري را انجام دهيد كه هميشه انجام مي داديد، همان نتيجه اي را مي گيريد كه هميشه مي گرفتيد
· ما زمان را تلف نمي كنيم، زمان است كه ما را تلف مي كند
· افراد موفق كارهاي متفاوت انجام نمي دهند، بلكه كارها را بگونه اي متفاوت انجام مي دهند
· پيش از آنكه پاسخي بدهي با يك نفر مشورت كن ولي پيش از آنكه تصميم بگيري با چند نفر
· كار بزرگ وجود ندارد، به شرطي كه آن را به كارهاي كوچكتر تقسيم كنيم
· كارتان را آغاز كنيد، توانايي انجامش بدنبال مي آيد
· انسان همان مي شود كه اغلب به آن فكر مي كند
· همواره بياد داشته باشيد آخرين كليد باقيمانده، شايد بازگشاينده قفل در باشد
· تنها راهي كه به شكست مي انجامد، تلاش نكردن است
· دشوارترين قدم، همان قدم اول است
· عمر شما از زماني شروع مي شود كه اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد
· آفتاب به گياهي حرارت مي دهد كه سر از خاك بيرون آورده باشد
· عمر شما از زماني شروع مي شود كه اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد
· آفتاب به گياهي حرارت مي دهد كه سر از خاك بيرون آورده باشد
· وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، بخاطر اين است كه شما چيز زيادي از آن نخواسته ايد
· در انديشه آنچه كرده اي مباش، در انديشه آنچه نكرده اي باش
· امروز، اولين روز از بقية عمر شماست
· براي كسي كه آهسته و پيوسته مي رود، هيچ راهي دور نيست
· اميد، درماني است كه شفا نمي دهد، ولي كمك مي كند تا درد را تحمل كنيم
· بجاي آنكه به تاريكي لعنت فرستيد، يك شمع روشن كنيد
 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 18:36  توسط نسرین  | 
 
دگرگوني از فرد آغاز مي شود و دنيا را در بر مي گيرد . هرچه بيشتر بياموزيم كه از شهودمان پيروي و بر مبناي آن عمل كنيم ، و هرچه بيشتر عواطفمان را تجربه كنيم و بپذيريم انرژي هستي بيشتر مي تواند در ما جريان داشته باشد ، با جريان انرژي ، ما نيز دگرگون مي شويم و شفا مي يابيم .
 
عشق آن باشد ، كه غايت نبودش
همه نهايت ، هم بدايت نبودش
 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 18:27  توسط نسرین  | 
خسته ام از نوشتن،از عشق ...از نوشتن از اين همه دروغ...

خسته ام از اين کلمات کودکانه،از اين دلخوشی های بچه گانه
خسته ام از اين مستی و سردرگمی...خسته از جستجو کردن ، فراموش کردن هستی ام ...وجودم...خسته از بازی های بچه گانه از بازی با اين همبازی های بچه تر از خودم...خسته از دويدن... برای رسيدن...برای رسيدن به هيچ!Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
خسته ام از اين اعتياد قلبم به عشق...از اعتياد چشمانم به اشک.
خسته از باور دروغی بنام عشق...خسته از اين قمار ...از قمار دل...قماری که آخرش چه برنده باشی و چه بازنده...بازنده ای بيش نخواهی بود... قماری که در پايانش بجای مشتی اسکناس چکشی ردو بدل ميشود که برنده با آن بر دل بازنده ميکوبد... چکشی که فقط خرد ميکند..و دست به دست منتقل ميشود بازنده های قمار امروز شايد چکش به دستان قمار فردا باشند
خسته از جارو کردن خرده شيشه های دل...خسته از بريده شدن  Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
دستم به دست اين خرده شيشه های مقدس...خسته از مرهم گذاشتن بر اين زخم های کهنه،خسته از شنيدن صدا در دل...که هر از گاه غريبه ای بر آن ميکوبد...
خسته از نوشتن نام اين رهگذران بر ديوار دلم با تيشهء عشق خسته از پاک کردن نام اين رهگذران پس از رفتنشان ازاين سامان...خسته از کاروانسرا شدن دل و به زير سوالرفتن عشق...

 خسته ام .. خستهء .. خستهUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 18:19  توسط نسرین  | 
سایه ها برای ما همیشه نمودی از ترس بوده‌اند،
آنچه که از دیدن این تصاویر موهوم در ذهن ما متجلی می‌گردد
سایه زنی افسونگر به دنبال قربانی خود یا سایه سگ هایی هولناک که در کوچه ای باریک انسان را برای تجسمی دهشتناک آماده می‌کند،
اما چه چیزی در پس این تهی شدن و هول و هراس تصاویر وجود دارد ؟
 سایه ها تصاویری هستند تهی از تصویر،
 نشانه‌هایی مبهم که ما را فارغ از خودمان در فضا می گسترانند،
فارغ از آنگونه بودن و زیستنی که بستر شگفت برهنگی
و خلاء ژرف محیط لایتناهی را در خود می بندد و
مبدل به محدوده ای ترسناک و گونه ای تحمیلی می کند.
 مجموعه حاضر تصاویری منحصر به فرد محسوب می‌شوند
که در موقعیت بازی سایه ها و نبرد آنها علیه آنچه
واقعیت تکامل یافته حوادث در جلوه‌های روزمره ما می باشد رخ داده است

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 17:58  توسط نسرین  | 
 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 13:48  توسط نسرین  | 
زمانی که مردها خیلی پرو بودن ولی نمی دانستند که زنها چه موجودات مارمولکی هستند وچقدر زیبا می توانند از عشق کمک بگیرند تا به حقشون برسن 

 
زلال چشمه ي چشماني اي اشك
 
         دواي درد بي درماني اي اشك

دلهاي زغم خورده شفاي آتش پنهاني اي اشك  
            
اگه از عشق ميشه قصه نوشت ، ميشه از عشق تو گفت ،
 
ميشه با ستاره هاي عشق تو مغرب نو مشرق نو برپا كرد ،
 
ميشه با عشق تو مرد ، ميشه با عشق تو مرد و از دست همه راحت شد ،
 
ميشه با عشق تو مرد و از دست تو هم راحت شد .
  وحالا با عشق

 

زن را درآینده اینگونه می بینیم

آقایون حساب کار بیاد دستشون

وگرنه


             

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 13:24  توسط نسرین  | 

رمز گشايي زبان جسماني زنان
احساس ناسازگاري
اگر همسرتان از قصد و منظور شما و يا از احساساتش نسبت به شما، و يا كاري كه بايد در يك موقعيت خاص انجام دهد مطمئن نباشد، علائمي از خود ساطع ميكند كه بيانگر احساس ناسازگاري و دودلي در وي ميباشد. براي انطباق يافتن با احساسات ناسازگار، جسمش علائمي ناسازگار از خود منتشر ميكند، تركيبي از علائم دلربايي و بي علاقگي كه در بالا عنوان شد. به عنوان مثال ممكن است در ابتدا به شما خيره شده و ناگهان روي برگرداند و يا احتمال دارد روي صندلي متمايل به شما بنشيند و زماني كه شما نيز براي ھكرار عمل او كمي به جلو حركت ميكنيد، طوري رفتار نمايد كه گويي ناگهان تصميمش عوض شده و با كمرويي به طرف عقب صندلي برگردد. اين يعني او هنوز نميداند كه چگونه در مورد شما فكر ميكند.
عكس العمل شما: در چنين شرايطي موضوع را تحميل نكنيد. آرام حركت كنيد، دوستانه و با صميميت ولي نه آنچنان دلبرانه. به او فرصت دهيد تا خودش را با شما تطبيق دهد.


عصبانيت
اغلب مردم هنگام ديدن عصبانيت ميتوانند آنرا تشخيص دهند، اما گونه هاي از خشم وجود دارند كه به وضوح انواع معمولي نمي باشند. مثلا خشمي كه توسط باريك كردن چشمها و يا محكم بسته نگاه داشتن دهان ابراز ميگردد كه ممكن است با كج نمودن سر و گره كردن محكم مشت همراه شود. همچنين ممكن است همانند نشانه بيعلاقگي دستهايش را بصورت متقاطع جمع كند ولي هنگام عصبانيت محكم تر و مشخص تر است. اگر دست به كمر ايستاد، اين نيز يك علامت خيلي خيلي بد و خطرناك ميباشد.


برخلاف انواع زبان جسماني كه در بالا ذكر شد، اين نوع رفتار معمولا مدتي پس از آشنايي اوليه اتفاق مي افتد نه در مرحله آغازين آشنايي. هرچند احتمال دارد مزه آن را در همان ابتدا نيز بچشيد كه در اين صورت بدانيد كه عصبانيت او نه بخاطر شما بلكه بخاطر چيز يا شخص ديگري است.
عكس العمل شما: زنـي كه قبلا رنجيده خاطر شده، تمايل به نشان دادن بيعلاقگـي و بي توجهي دارد. به او كمي فرصت دهيد تا به تدريج عصبانيتش فروكش كند 
 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 13:11  توسط نسرین  | 
هيچ مرد يا زني ارزش گريه هاي تو رو نداره چون اگه داشت باعث اشک ريختن تو نمي شد.

حتي زماني که ناراحت هستي..اخم نکن ولبخند بزن ..زيرا ممکنه کسي عاشق لبخند تو بشه...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 18:46  توسط نسرین  | 

مي بيني؟ چه ناپيدا خاموش مي شود نبض عشق و خواستن و تمنا در کالبد ِروح ِتکه پاره ام! شرمنده ام خداوندا از خويشتن که چشم و دل به وفاي بندگانت دوخته بودم. بر خاکي که مادرانش همسري ندارند، کودکان معصوم وفا را از چه کسي خواهند آموخت!؟ و بر خاکي که پدرانش در هر آغوشي مي آسايند جز آغوش همسران خويش، کودکان پاک محبت را از چه کسي خواهند آموخت؟؟؟؟

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 18:41  توسط نسرین  | 

اينك بي تو تمام زندگي من در شب ميگذرد شبها را تا صبح در خلوت وسكوت با ياد تو ميگذرانم در آن لحظات من خود نيستم تو با مني تويي كه هيچگاه نديدمت اما با جان ودل احساست كردم ......تو اگر بخواهي مي تواني سراغي از من بگيري تو مي تواني سراغ مرا از باد از كبوترهاي آواره بگيري تو مي تواني.... اما مي دانم هيچگاه سراغي از من نخواهي گرفت در اين لحظات واپسين سوالم را بي پاسخ مگذار

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 18:39  توسط نسرین  | 

  بابك بيات در گذشت   

                                     

                   ** تسليت من  به  جامعه هنرمندان و  هنر دوستان**

( بابك بيات صبح روز یکشنبه 5 آذر 1385 به دليل عارضه نارسايي كبد در بيمارستان ايران‌مهر تهران درگذشت.) 

بابک بیات در سال 1325 در شهر تهران به دنیا آمد.از سن 19 سالگى در اپراى تهران و زیر نظر خانم اولین باغچه بان, آقاى ثمین باغچه بان و نصرت الله زابلى با موسیقى کلاسیک و جهانى آشنا شد و در حدود پنج سال همکارى خود را با این اپرا ادامه داد.
بعد از آن با محمد اوشال آهنگساز و رهبر ارکستر جاز فولکوریک دوستى عمیقى پیدا کرد که این دوستى به ادامه هارمونى و آکومپانى مان و فراگیرى دیگر اشتیاقات موسیقایى بیات منجر شد.ایرج جنتى عطایى شاعر و ترانه سرا و نمایشنامه نویس که از دوران کودکى تا قبل از انقلاب با بابک بیات همگام با هم موسیقى ترانه را ادامه دادند, در زندگى بیات و خانواده اش بسیار موثر بود, که این دوستى به ساخت ترانه هاى بسیارى از جمله : غریبه, جنگل, بن بست, خونه, فریاد زیر آب, على کنکورى, تپش, خاتون, سایه, خورجین (بانوى شرقى), فصل بد خاکسترى (روح بزرگوار), سقف, هیچ کسى مثل تو نبود, طلایه دار (اى بزرگ موندنى) و بسیارى ترانه هاى دیگر منجر شد.

  



بابک بیات موسیقى فیلم را با فیلم غریبه که با همراهى واروژان ساخته شد, شروع کرد.بعد از فیلم غریبه,بیات موسیقى فیلم هاى : خوشید در مرداب, شب آفتابى ( با ترانه عروسک قصه من), برهنه تا ظهر با سرعت, فریاد زیر آب, سریال چنگک و بسیارى موسیقى بیلم هاى دیگر را ساخت.

بعد از پیروزى انقلاب بابک بیات فعالیت موسیقى را در شرکت ابتکار, همراه با دوستش ابراهیم زال زاده و با کاست قاصدک, زندگى نامه صمد بهرنگى و بصورت ترانه هاى کودکانه خانم سیمین غدیرى آغاز نمود.پس از آن کاست خروس زرى پیرهن پرى را به همراه احمد شاملو و کاست هاى سکوت سرشار از ناگفته هاست و چیدن سپیده دم را با صداى احمد شاملو موسیقى ساخت
بابک بیات در سال 1369 پس از چند بار کاندید بودن براى موسیقى فیلم بالاخره این سال وقتى که از پنج کاندید موسیقى فیلم سه بار نام او را اعلام کردند جایزه سیمرغ بلورین فجر را براى فیلم عروس دریافت کرد.همچنین در سال 1375 وقتى که از بین چهار کاندید دو بار نامش اعلام شد, مجددا سیمرغ بلورین را دریافت نمود.


در خانه سینما براى فیلم ساحره جایزه اول موسیقى فیلم را دریافت کرد.

وزمزمه مى کند شاملو را که: "همه لرزش دست و دلم, از آن بود که عشق پناهى گردد,پروازى نه گریزگاهى گردد, آى عشق آى عشق چهره آبیت پیدا نیست." از شفیعى کدکنى مى گوید.از ایرج جنتى عطایى مى گوید و از پرسه هاى در کوچه پس کوچه هاى جنوب شهر تهران.
بابک به زندگى گذشته خود مى بالد و از بیان آن ترسى ندارد.از محله هاى جنوب شهر تهران و از آشنایى با ایرج جنتى عطایى در همین محله ها.سرآسیاب دولاب،خیابان شهباز، شکوفه، کرمان، و آن همه خاطره از خانه محقرى که حتى کوچکترین صدایى به گوش همسایه ها مىرسید و آغاز آهنگسازیش از همین خانه محقر 48 مترى بود.و خاطرات شیرین زندگى گذشته اش با پدر و مادر و دو برادرش که سراسر تعریف از عاطفه و مهربانى و فداکارى والدینش براى او بود.زمزمه کردن هنگام رفتن به دبیرستان با کفش سوراخ و ساختن ملودى تازه، در حالى که سرماى طاقت فرسا از سوراخ کفش تمام وجودش را فرا گرفته بود.میدان ژاله، چهارراه آبسردار و راه مدرسه و پدرش که دوست داشت او یک ورزشکار شده و به دانشگاه افسرى برود و زندگى نطامى را شروع کند.اما او با این تفکر پدر جنگید و موسیقى را دنبال کرد و به همین دلیل بدون حمایت پدر راه خود را ادامه داد.
در زندگى بابک مرگ پسرش بسیار اثر گذار بود.پسرش "مانى" که ده سال از بهترین دوران زندگى بابک را با او گذراند و تنها یک کودک سرمایه ذهنى یک پدر بود و شاید هم آن کودک، پدر بابک بود که خود را براى بابک ده ساله کرده بود.و بعد بزرگوارانه و ساکت و عمیق، با فریادهایى از درونش مرد و بابک را به دنبال خود برد، که بابک موسیقى اش را بسازد و نزد زندگان بماند.او بسان عشق "ارف ئوس" رفت و بابک بسان "ارف ئوس" آنقدر نواخت، نواخت که خداوند پس از چهار سال کودکش را به او برگرداند.و این کودک نامش "بامداد" است، و خدا معجزه اى کرد و در کنار "بامداد"، "باربد" را هم به بابک هدیه کرد.
بابک همیشه از دخترش "غزل" که در آینده نزدیک از هنرمندان نقاش خواهد شد و دو پسرش "باربد" و "بامداد" که موسیقى را دنبال مىکنند، رضایتمندانه صحبت مى کرد.
و از همسرش که همیشه و در همه حال آرامش او را فراهم کرده است.
او سرانجام صبح روز یکشنبه 5 آذر 1385 به دليل عارضه نارسايي كبد در بيمارستان ايران‌مهر تهران درگذشت.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 10:37  توسط نسرین  | 

به مشکلاتتان بخندید تا همیشه موضوعی برای خنده داشته باشید.

انسان بزرگ حتی ته دره هم بزرگ فکر میکند.

انسان همان است که خود باور میکند

مگر وقتی فرا میرسد که دست ازتلاش برداشته شود

شکستهایتان را دوبرابر کنید تا به موفقیت برسید.

اندیشه خوب یا بد وقتی پردوام شد اثر خود رابرجا میگذارد

 

لحظه ها می گذرد
آن چه بگذشت نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 10:34  توسط نسرین  | 
 
  بالا